( 171 ) و اگر نه در حرف عشق از حرف عشق كافر شود ، و به حقيقت عشق هرگز نرسد ، زيرا كه هر كه گرو خود شد ، از روى نگارين عشق و معشوق معزول شد . مگر نديدى كه آن ترك رعنا دلم را چون غارت كرد ، تا بدان حدّ كه دزدان طبيعت را بدست زنگيان زلف عنبرينش داد ، تا در تحت اوراق گلستان رويش سر از تن آدم برداشتند ؟ مگر نديدى كه « 3 - 5 » رنگ چشم شوخش « 6 » بجان آشفته در طلب جانان از نايافت ديوانه شراب « 1 / 6 » مفرّح عشق چون داد ؟
( 172 ) چون لطائف كلامش بشنيدم ، رقّاصان غيب در ميان مرقّعپوشان ازل به بام كشور ملكوت با عروسان جبروت وراء « 9 » حظيرة القدس بديدم . چون « 10 » در چادر دلربايش نماز شام « 1 / 10 » در كوچهء غلط بيافتم ، درد فقدان در عين وجدان با ملكوتيان جان بگفتم . در حال ميان نوحهگران اندوه زهرهء اسرار را چنگزنان نوحهگر ديدم . بيائيد ، تا در آستانهء آن ترك قفچاق « 13 » لشكر وسواس عشق ببينيم « 1 / 13 » ، كه با لشكر جمالش در ميدان هجر و وصالش « 14 » ، چون بر مقدّمهء خيال شكستهاند ، و جهانهاء سلامت « 1 / 14 » بغارتيدهاند .
( 173 ) دريغا زهّاد ! اگر استعداد عشق داشتندى ، در پيچ « 15 » مقنعهء زلف يار تركان تجلّى بديدندى ، كه چون جان عشّاق بچوگان سلب در ميدان اصطلام مىزنند ، و از كنج سرّ انسان بگنج خانهء قدم رحمان « 17 » چون « 1 / 17 »
هامش
( 3 - 5 ) گه آن ترك . . . مگر نديدى كهG: -A.
( 6 ) شوخشG: خويشتنA.
( 1 / 6 ) شرابG: شربتA.
( 9 ) وراءG: وادىA.
( 10 ) چونG: چوA.
( 1 / 10 ) شامG: شامىA.
( 13 ) قفچاق ( - قپچاق )G: قفجاقA.
( 1 / 13 ) ببينيم : به بينيمAبينيمG.
( 14 ) و وصالشG:
وصلشA.
( 1 / 14 ) و جانهاء سلامتG: و جانهاء به سلامتA.
( 15 ) در پيچG: دريچهA.
( 17 ) رحمانG: -A.
( 1 / 17 ) چونA: -G.