و دانهء سرّ
« وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي »
« 1 » صيد كند ، و در قفص دل به منزل عقل در خانهء درد ملازم بيت احزان عشق « 2 » مقيّد كند .
( 169 ) چون شاه عشق شهر صورت با شهر دل از غوغاى غير عشق منقّى كرد « 3 - 4 » ، مكان جان و دل و عقل بمنازل و مراقد و مراحل انوار « 4 » عشق بيارايد ، و طرق تربيت از عالم طبيعت بجهان عقل بسير همم « 5 » منوّر كند .
اين سه لطيفه را نجوى يكديگر كند ، تا بىزحمت انسانى به رنگ روحانى در لباس ربّانى برآيند « 7 » ، و در شهر خداى در روى نگارين جانان ازل بنور افعالش بجويند ؛ و از وسايط ربوبيّت سير كند ، و عقل را « 8 » مقام پديد آيد ، و سيرانش مهيّا شود .
( 170 ) دل را احوال پيدا شود ، و از كئوس « 10 » افعال شراب ربّانى باز خورد . روح را مدارج معارف پديد آيد . سرّ را معارج توحيد كشف « 11 » شود .
از اين عالم كه عين افعالست ، به عين صفات سير كند ، و از صرف احوال حقايق طرق مشاهده آموزد . اين آنگه شود كه راهرو در بدايت عشق انسانى طلب عشق ربّانى كند ، و در اين عشق خوشسير در اندوه مشاهدهء حقّ كند . و هر دم در اين دم لباس افعالى از سرّ عشق جان جان در بزمگه اين عشق « 15 - 16 » نزد عروس پنهان قدم برمىاندازد ، تا آنگهش اين عشق مسلّم شود
هامش
( 1 ) سورهء 15 ( الحجر ) آيهء 29 .
( 2 ) عشقG: -A.
( 3 - 4 ) شهر صورت . . . كردG:
به شهر صورت باشد دل از غير عشق منقى گرددA.
( 4 ) انوارG: و انوارA.
( 5 ) بجهان . . .
هممG: همم بجهان عقل بسيرA.
( 7 ) برآيندG: برآيدA.
( 8 ) و عقل راG: عقل راA.
( 10 ) كئوسG: كئوسA.
( 11 ) كشفG: منكشفA.
( 15 - 16 ) بزمگه اين عشقG:
بزم عشقA.