عقل ساكن را « 1 » به رواق عشق در خلوتخانهء دل از غيرت « 1 / 1 » جانان در طلب جانان بى خود كند . دل را از معانى عشق عشق پر كند ، تا مسامير عشق محترق به آتش عشق بدل عاشق فروبرد « 3 » ، و عروق دل از شهوت عشق در روى جانان ميان جان مهذّب كند .
( 167 ) جوهر اصلى كه كلّ دلست ، در گل دل هم رنگ خود كند « 5 » ، و نجوى عشق برآرد . بعد از تهذيب سلطان عشق در مسكن عشق خوش بنشيند . عقل طبيعى را « 7 » با نفس حيوانى از زمين دل به زندان طبيعت ببند « 1 / 7 » مجاهدهء عشق برنهد ، و زمين
« وَ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّها »
« 8 » در اين جهان التباس بنور تجلّى طور قدرت منوّر و مصفّا كند . اعوان شياطين كه تخم وساوس ممزوج به تخم شهوت در زمين طبيعت مىپاشند ، تا حنظل كفر و ضلالت مىرويانند ، لالهزار « 11 » و گلزار عشق در جان عاشق تباه مىكنند ، و از « 12 » حواشى عرصهء دل برانند « 1 / 12 » .
( 168 ) روح خندان از فرح يافت جانان در مزار دل روى نمايد ؛ در هواى انس « 14 » دل پروازى كند ؛ دل و عقل را بيند پايبند عشق برنهاده ، و در وادى طلب اصول در فروع افكنده « 15 » ؛ از راه اهليّت در بساتين دل فروآيد . صيّاد عشق آن عندليب خوشسراى را به بانگ جرس « 16 » عهد
« أَ لَسْتُ »
« 1 / 16 »
هامش
( 1 ) ساكن راA: ساكنG.
( 1 / 1 ) از غيرتG: از غيرA.
( 3 ) فروبردG: فروريزدA.
( 5 ) در گل دل هم رنگ خود كندG: در گل ورقى ز دردم باز كن تا حرفها علم مجهول بينى و آن عشق خوشم ( تكرار از ص 78 س 11 - 12 ! ) دل همرنگ خوى كندA.
( 7 ) طبيعى راG: طبيعىA.
( 1 / 7 ) بيندA: بندG.
( 8 ) سورهء 39 ( الزمر ) آيهء 69 .
( 11 ) لالهزار : و لالهزارGA.
( 12 ) و ازA: ازG.
( 1 / 12 ) برانندG: براندA.
( 14 ) در هواى انسG: و در هواى آتشA.
( 15 ) افكندهG: + بيندA.
( 16 ) جرسG: خروسA.
( 1 / 16 ) سورهء 7 ( الاعراف ) آيهء 171 .