( 158 ) دل بسواقى « 1 » عين اللّه در درياى فعل شود ، و به لذّت تجلّى اندوه جانان خورد . سرّ حقيقت جوهر آدم در وطنات جان با عشق معشوق متّحد شود ، و « 3 » حواسّ باطن بنزول عشق از « 1 / 3 » ابتلا بياسايند ، زيرا كه اطعمهء الفت قدم از رضوان عشق در جنان « 4 » جان بخورند « 1 / 4 » . حواسّ صورت از راه طبيعت در نخاس « 5 » خانهء فعل شهوت جسمانى و روحانى مسترق باشند « 1 / 5 » .
( 159 ) در اين بازار بهر دستى « 6 » جوهرى ، و در اين كارگاه بهر گوشهاى « 7 » از سرّ قدم كشورى . گه تركان عشق سر نفس كافر بردارند ، و ديوان شريعت در سراى طريقت بغارتند . گه ره تقليد فروبندند « 8 » . گه دروازهء عبوديّت بگشايند ، و در منزل شريعت هزار بار در هر طاعتى روى معشوق بنمايند . گه معراج جان « 10 » در عشق « 1 / 10 » پديد آيد . گه معشوق را بىتلبيس التباس بينند « 11 » . گه از خود بيزار شوند . گه معشوق را باز نياوند « 1 / 11 » .
( 160 ) گهى گريان ، گهى خندان ، گهى سوزان ، گهى سازان باشند « 12 » .
گه « 13 » جوهر طينت آدم را به آتش محبّت بسوزند . گه با ترنّم نواى ازل بسازند ، گه در سكر ، گه در صحو ، گه « 14 » در محو . گهى در قبض ، گهى در بسط ، گهى در خوف ، گهى در رجا ، گهى در فراق ، گهى در وصال . نه در
هامش
( 1 ) بسواقىG: سواقىA.
( 3 ) شود وA: -G.
( 1 / 3 ) ازG: -A.
( 4 ) جنانG: جانA.
( 1 / 4 ) بخورندG: خورندA.
( 5 ) نحاسA: نخاسG.
( 1 / 5 ) مسترق باشندG: مشترق ( ؟ ) باشدA.
( 6 ) دستىG: دوستىA.
( 7 ) گوشهاىG: گرسنهA.
( 8 ) گه ره تقليد فروبندندG: -A.
( 10 ) جانG: -A.
( 1 / 10 ) عشقG: + خوشA.
( 11 ) بينندG: به بيندA.
( 1 / 11 ) نياوندG: يابندA.
( 12 ) باشندG: شوندA.
( 13 ) گهG: گهىA.
( 14 ) گه . . . گه . . . گهG: گهى . . .
گهى . . . گهىA.