من البارئ » يعنى العقل « 1 » . نور قدم در آن « 1 / 1 » آيينهء بىاسباب پديد آمد 70 ، عقل را سلب صفت پوشانيد « 2 » ، امانت آدم آن بود ، زيرا كه جان را جان جان « 2 - 3 » بود ، تا در جوهر عقل بىزحمت ارواح آن لطيفه مانده بود ؛ از رتبت اصلى جز يك درجه 71 تغيّر نيافت حسن اصلى ، زيرا كه نور « 4 » قدم 72 در حدث 73 متجلّى بود .
( 99 ) چون عقل آن وديعت بروح داد ، تغيّر زيادت آمد 74 . روح در معدن دل چون بنشست ، آفتاب تجلّى از كوهستان « 7 » روح سر بر كرد .
نور كبريا در آن وسيله 75 كه گفتم « 8 » ، خود را « 1 / 8 » در نيران طبيعت زد . حسن قدم بحسن حدث ملتبس شد ؛ عالم صورت از پرتو آن منوّر شد . از پس اين پردهها روى بعالم نمود ، كه اگر آنچه در جوهر طبيعت « 10 » همچنان روى بدين جهان نمودى حقيقة و صرفا ، صورت بسوختى از غلبهء آن نور « 11 » ؛ و اگر صرف آن 76 بىواسطهء « 12 » روح بدل سرايت كردى ، بنياد بشر برداشتى ؛ و اگر حقيقت بىالتباس عقل « 13 » بروح درآمدى ، ارواح و اجساد محترق كردى .
( 100 ) بلطف و جمال نور حسن ازل در مشكات عقل آمد ، و اگر حقيقت حسن بنعت قدس از راه « 15 » كبريا و عظمت 77 به عقل درآمدى ، عقل از عقل مضمحل شدى 78 . حسن اصلى كه معدن عشقست « 16 » ، در جملهء اين حجاب
هامش
( 1 ) يعنى العقلG:A.
( 1 / 1 ) آنG: -A.
( 2 ) پوشانيدA: -G.
( 2 - 3 ) جان جانG:
جانA.
( 4 ) نورG: بذرA.
( 7 ) كوهستانG: كربيانA.
( 8 ) در آن وسيله كه گفتمG:
درين وسيلت گفتيمA.
( 1 / 8 ) خود راG: -A.
( 10 ) طبيعتG: + استA.
( 11 ) آن نورG:
انوارA.
( 12 ) بىواسطهG: -A.
( 13 ) حقيقت بىالتباس عقلG: حقيقت آن عقل بىالتباسA.
( 15 ) راهA: رهG.
( 16 ) عشقستG: عشقA.