غرچهء 66 روزگار توأم « 1 » ، دو شش پنجى در عرصهء عشق بنقش وصل ما را بزن ، كه در تكاپوى جان در ره عشق جانان « 2 » جان را قدمى نماند ، و در محفل خوبان زمانه 67 ما را دمى « 3 » نماند . رباعيّه « 1 / 3 » :
بوسى ز لبت به من ده و جان بستان ؛ * ور زلف تو كافر است ، ايمان بستان ؛
ور در غم تو ز دل شده تقصيرى ، * از جان بلب رسيده تاوان بستان .
الفصل السّابع فى بيان « 9 » سبب بقاء العشق فى العاشقين « 1 / 9 »
( 97 ) اعلم يا اخى - بارك اللّه فى عشقك - كه عشق صفت قدس است در معدن قدس ؛ از تغيّر حوادث منزّه است ، زيرا كه حقّ را صفت است .
پيش از وجود اكوان و حدثان ، عشق و عاشق ( و ) معشوق خود بود ؛ چون از نگارخانهء امر اشكال فعلى پيدا كرد ، خلاصهء كون صورت آدم آمد - صلوات اللّه عليه ، - زيرا كه الطف جواهر ملكوتى بود ، حقّ 68 به لباس « 14 » هستى پوشيده بود 69 ، و عالم « 15 » صفتش را « 1 / 15 » حجاب نيامد .
( 98 ) اگر چه ايشان به خود از حقّ محجوبند ، لاجرم عقل قدسى و روح قدسى آيينهء قدم آمد ، زيرا كه آن عقل از وجود حقّ پيرايه داشت ، از آن « 18 » در حجاب نشد . چنين گفتند او را پيش از كون كه « أوّل ما صدر
هامش
( 1 ) توأمG: تومA.
( 2 ) جانانG: -A.
( 3 ) دمىG: ادمىA.
( 1 / 3 ) رباعيهG: -A.
( 9 ) بيانA: -G.
( 1 / 9 ) العاشقينG: العاشقA.
( 14 ) به لباسG: -A.
( 15 ) و عالمG: آدم و عالمA.
( 1 / 15 ) صفتش راA: صفتشG.
( 18 ) از آنG: آنA.