( 93 ) چون اين مقامها در مرد پديد آمد « 1 » ، سواقى 49 اسباب عشق در جان عاشق قلزم « 2 » عشق شد ، عشق در ظاهر و باطن سرايت كند ، و هيچ نفسى بر وى « 2 - 3 » بىلذّت عشق نگذرد « 3 » . آنگه در اين عشق حضور و غيبت باشد 50 ، سكر و صحو باشد 51 . آنگهش عشق خوانند كه اين صفات مجتمع شود . غايت عشق انسانى تا بدين دروازه است 52 ، زيرا كه جان در رؤيت صنايع « 5 » صانعست ، لكن عشق صانع از عشق مصنوع باز نمىداند ، زيرا كه مبدأ « 6 » 53 عشقست .
( 94 ) چون صانع « 7 » قديم حجاب عشق انسانى از پيش عشق ربّانى بر دارد « 7 - 8 » 54 ، « صار عشقه عشق الخاصّ » . اگر مريد از علل نفسانى در عشق انسانى مطهّر شود ، در عشق الهى راسخ باشد . و اگر بر « 9 » جامهء جان از « 1 / 9 » لوث شهوت « 2 / 9 » چيزى بماند ، در جهان عشق الهى از مركب حقيقت پياده رو باشد 55 . بهر حال كه عشق « 11 » پديد آيد ، اگر طبيعيّات و اگر روحانيّات باشد ، عشق در مقام خود محمود است ، زيرا كه عشق طبيعى منهاج عشق روحانيست ، و عشق روحانى « 12 - 13 » منهاج عشق ربّانى است . اثقال عشق الهى جز به اين مركب نتوان كشيد ، و راوق « 14 » صفاء صرف جمال قدم جز در اين اقداح افراح نتوان نوشيد « 15 » . اين « 1 / 15 » سه جوهر 56 به قصد معدن هميشه حركت مىنمايد .
( 95 ) اى دانهء مرغان 57 بستان ملك ! و اى آفتاب مشرق « 16 » ! اى ترك !
هامش
( 1 ) آمدG: آيدA.
( 2 ) قلزمA: قلزومG.
( 2 - 3 ) نفسى بر وىG: موىA.
( 3 ) نگذردG: نگذاردA.
( 5 ) صنايعG: طبايع عاشقA.
( 6 ) مبدأGA: مبتدىhG.
( 7 ) صانعC: صنايعA.
( 7 - 8 ) بر داردG: داردA.
( 9 ) برG: -A.
( 1 / 9 ) ازG: -A.
( 2 / 9 ) شهوتG:
شهواتA.
( 11 ) عشقA: كه عشقG.
( 12 - 13 ) و عشق روحانىG: و روحانىA.
( 14 ) راوقG: رواقA.
( 15 ) نوشيدG: چشيدA.
( 1 / 15 ) اينG: و اينA.
( 16 ) و اى آفتاب مشرقG: -A.