زيرا كه پيرايهء فعل - كه اصل استعداد معدن قدس است - كه حسن اصلى از آن منشعب است ، برابر استعداد عاشق آمد 20 .
( 87 ) ديگر « 3 » از رشاش « 1 / 3 » نور جمال قدم چون در حسن حسن طلوع كرد ، حسن اصلى مقابل نور ديدهء عاشق شد 21 : آن دو نور 22 كه در صورت دو جزء است ، و در « 5 » معنى كلّ محض است ، جزويّت پذيرد 23 . چون معنى در معنى 24 و حسن در استعداد 25 ملتبس شد ، اهليّت به اهليّت « 6 » متّصل گشت 26 ، الفت طبيعى با حسن صورى « 7 » پيوند گيرد ؛ طبع دل « 1 / 7 » عاشق هم طبع دل معشوق 27 شود ؛ عقل متجانس گردد ؛ نور ديدهء روح با نور ديده متّحد شود 28 ؛ سرّ با سرّ 29 بياميزد ؛ صفات معشوق 30 به خيال عاشق سر از گريبان « 9 » جمال برآورد . ظاهرا و باطنا پيوند كلّى پديد آيد .
( 88 ) چون اين « 11 » صفات معشوق در عاشق « 1 / 11 » نفوذ كند ، سلطان عشق دست فراز كند « 12 » و اماكن جان و دل و عقل و سر و صورت و صفت فرا « 1 / 12 » گيرد 31 ، و اصل عشق از جواهر اربع در صفات عاشق و معشوق منعقد گردد ؛ صورت و صفات انسانى از ضعف « 14 » مقهور سلطان « 1 / 14 » عشق شوند ؛ دل را اندوه پديد آيد ؛ از « 15 » تأثير حرقت به آتش عشق ، نفس را هواى عشق پيدا شود ؛ ملازم درد بماند 32 ؛ عقل را « 16 » هوس التباس 33 در عشق انسانى به روى انسان درگيرد « 1 / 16 » ؛ روح را
هامش
( 3 ) ديگرA: دگرG.
( 1 / 3 ) رشاشG: رشايشA.
( 5 ) و درG: درA.
( 6 ) اهليت به اهليتG: اهليت در اهليتA.
( 7 ) صورىG: صورتA.
( 1 / 7 ) دلG: -A.
( 9 ) از گريبانG:
به گريبانA.
( 11 ) اينA: -G.
( 1 / 11 ) معشوق در عاشقG: در عاشق و معشوقA.
( 12 ) دست فراز كندG: دشت فرات ( ! )A.
( 1 / 12 ) فراG: قرارA.
( 14 ) ضعفG: + معنىA.
( 1 / 14 ) سلطانG: -A.
( 15 ) ازG: آنA.
( 16 ) عقل راG: عقل از آنA.
( 1 / 16 ) درگيردG: گرددA.