( 563 ) معروف بود كه صد هزار خطابست بىحروف ح و ف « 1 » از فلق صبح بشنيد ، حقّ را عيانا بديد . معلوم شد كه جز به صفت حقّ متّصف نبود ، تا حقّ را بديد . حديث « كنت له سمعا و بصرا و لسانا » ياد دار ، تو كه در عالم سباع « 4 » صفتى جز مخائيل دنو نبينى « 5 » . چون سر از جاه غرور برآرى ، جز در راه طغيان متردّد بانگ غول نباشى ، درين راه دم آدم صد هزار بايد كه بهر عطسه در ولايت قدرت معرفت صد هزار عيسى جان آفريند . آنگه از روح روح دم
« وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي »
« 8 » پذيرد . به ديدهء لاهوت سرّ قدم بيند . چون از نفس كالبد گوئى ، جز آثار شواهد در توحيد نبينى . از آنست كه عرصهء سماوات نقش مهرهء التباس را حروف
« هذا رَبِّي » *
« 11 » بخوانى .
179 فصل ( أيضا فى شطح أبى القاسم النصرآبادى )
( 564 ) نصرآبادى در شطح گويد كه « طلب عذر در عشق از نقصان عشق است . »
قال : عشق حقيقى چون غالب شد بر عاشق ، او را از دون معشوق معزول كرد . عذر عاشق رؤيت نفس است ، و اين نقصان است در عشق .
هامش
( 1 ) ح و ف .S: ح و بM( 4 ) سباعS: سباغM( 5 ) نبينىM: -S( 8 )وَ نَفَخْتُ . .: سورهء 15 ( الحجر ) آيهء 29
( 11 )هذا رَبِّي *: سورهء 6 ( الانعام ) آيهء 76 ، 77 ، 78