در آن مشاهده ، قوتش انس و جمال شد . چون درين عالم آمد ، ملاحت و فرح و نشاط را طالب آمد . از آن در اثر گويند كه « خلق اللّه الأرواح من الأفراح . » چون بدان جمال ملتبس بود ، علم او مبهم آمد . جان ارواح و مربّى اشباح را گفت - عليه السلام -
« قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي »
« 5 » . چون تربيت بجمال و جلال يافته بود ، از حدّ كيفيّت بيرون رفت .
171 فصل ( أيضا فى شطح أبى بكر الواسطى )
( 543 ) هم ازين قبيل گفت كه « جلال و جمال بنعت تجلّى بقا درج كرد . از ميان آن دو نعت ارواح پيدا شد . »
( 544 ) قال : اين سخن هم آن سخن است . غرقهء بحر وحدتست .
چون كون ارواح عاشقه خواست ، از ارادت قديم صفات تقاضا كرد .
علم قديم با جلال قديم و جمال قديم متبرّز شد . ذات بذات پيدا شد ، صفات بصفات ، و ذات بصفات ، و صفات بذات . قدس نعوت در قدس اسما تجلّى كرد . فرد بفرد قايم شد . بجميع تجلّى ذات و صفات پيش از كون روح ناطقه را بيافريد . قباء نور قدم درپوشيد . تاج بقا بر سر نهاد . در ظلّ جلال و جمال بنشاند . در يمن يمين احديّت بمشاهده تربيت داد ، از آنست كه سايهء طوبى قدم و آفتاب بامداد عدم - عليه السلام - گفت كه « الأرواح فى يمين الرحمن » .
هامش
( 5 )قُلِ الرُّوحُ . .: سورهء 17 ( بنى اسرائيل ) آيهء 87