هر كه شكر او گفت ، دعوى « 1 » ربوبيّت كرد ، زيرا كه شكر احاطت است در كنه قدمش بنعت معرفت . آنك او را به حقيقت بشناسد ، بر قدم غالب شد ؛ اين مستحيل است . از محلّ شكر قدمش حدث معزول است : قيام شكر قايم قديم راست . شير مردان عشق شكر بجان كنند . شكر جان رهاورد فناء وجود است در عزّ عزّتش . هر كه در آتش او عودوار نسوزد ، كلاه معرفت در منزل عشق ندوزد . از سراى ازل بىمزداند ، آنها كه خود را در معرض وحدانيّت نهادند .
( 516 ) اگر خواهى كه عقل و جان تا ابد غلام عشق باشند ، دروازهء پنج حسّ دربند ، تا در گنبد شهرستان
« وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ طِينٍ »
« 10 » سفر كنى ، تا بهر ولايتى از آيات صغرى و كبرى صد هزار آسمان قدم از زمين عدم فزون بينى . آنگاه بدانى كه در خود نگرى ، و خود را بدانى طاوسوار چون بال شكر بگشائى . چون خواهى كه بپرى در درياى عجز نگاه كنى ، از شكر قديم خجل شوى . اگر يد بيضاء بر سناء صفت خواهى ، دست نيستى بجيب غيب در كن ، تا درج درّ حكمت و نبوّت آرى . اگر نه آتش جانت به آب قدر بشورند ، و اختر معراج ازل مراقبان
« هذا رَبِّي » *
« 16 » بجويند ، تو در « من عرفنى فقد عرف الحقّ » خجل شوى . اگر چشم از عدم بزايند « 18 » ( ؟ ) جان آن حديث از كجا آورد ؟ عقل اوّل خواجهء ولايت حقّ است ، در ثناء ربوبيّت جز عبادت ندارد . بسر شيخ كائنات در راه
هامش
( 1 ) دعوىM: دعوتS( 10 )وَ لَقَدْ . .: سورهء 23 ( المؤمنون ) آيهء 12
( 16 )هذا رَبِّي *: سورهء 6 ( الانعام ) آيهء 76 ، 77 ، 78
( 18 ) بزايند : درSاول « بزايند » نوشتهاند و سپس تبديل به بلايند كردهاند