ذو الجلالى ! از ريشهء پر عنقاء مغرب ازل كون و عدم درآويختهاى .
اگر دانى « اللّه اللّه است » ، تو برخيز از نفس حروف ، كه سرّ توحيد
« قُلْ هُوَ اللَّهُ »
« 3 » است . آنچ گفت كه « هر كه شكر كرد متكلّف است » چون مشكور ازلى پيش از ايجاد « 4 » وجود خود را شكر كرد ، رنج شكر از شاكران حدثانى برداشت . شكر چيست ؟ هر كه پندارد كه قديم را شكر تواند گفت ، در غلط است ، كه شكر او بنعت معرفت برو محيط شدن است ، و اين مستحيل است . اگر جمهور خلايق جمع شوند ، تا يك لحظه حيات را شكر گويند ، نتوانند . شكر نيست حدث را « 9 » در شكر قديم . اگر هست شكر ، توفيق است از شاكر قديم .
شكر آن توفيق را شكر چون گويند ؟ هر زمان صد هزار شكرست ، و هر شكرى صد هزار شكرست . آن را حدّ و حصر نيست ، زيرا كه مشكور را حدّ نيست . سيّد غمخواران شكر را بين ، كه چون در تجلّى قدم غرق بحر نعمت مشاهده شد ، خواست كه به زبان بىزبانان احديّت بىمنتها « 14 » شكرى بگويد . در عين بحر افتاد ، سر علم قدر را انگشت بر لب تحيّر نهاد . گفت « العجز ! العجز ! » كه شكر قدم را راه نيست . مهتر گفت « لا أحصى ثناء عليك » .
( 515 ) آن توئى كه شكر خود را دانى . نشنيدهاى كه مر زبان سوختهء
« كَلَّمَ اللَّهُ مُوسى »
« 18 » را گفتند كه « ما را شكر بگوى » ؟ گفت « الهى ! شكر تو چون گويم ، كه شكر تو بر من نعمت است ؟ » آن شكر را شكر واجبست . من چون گويم كه گفت « الآن شكرتنى » ؟
هامش
( 3 )قُلْ . .: سورهء 112 ( الاخلاص ) آيهء 1
( 4 ) ايجادM: نجادS( 9 ) حدث راS: حدوث راM( 14 ) بىمنتهاS: با منتهاىM( 18 )كَلَّمَ . .: سورهء 4 ( النساء ) آيهء 162