( 471 ) نديدى كه شيخ عشّاق صدّيق اكبر - رضوان اللّه تعالى عليه - چون عاشقان را امام آمد ؟ آنگاه گذار موكب سلطانى - صلوات اللّه عليه - به چشم غيرت التفات كرد . گفت « اين چه پاكبازيست ؟
اى عاشق ! اين چه سراندازيست ؟ چه بگذاشتى ساكنان خانه را ؟ » گفت « اللّه و رسوله . » شنيدم كه آن صدّيقهء صدّيقزاده - رضى اللّه عنهما - روزى او را هشتاد هزار درم به هديه آوردند . از جاى برنخاست تا جمله به درويشان داد . صايمالدهر بود . خادمهئى از خانه گفت « ما امشب برگ افطار نساختهايم ، و در خانه هيچ نداريم . » گفت « اين سخن پيش ازين بايستى » .
( 472 ) قال : چنين كند آنكه جهان مغرور سرمايهء ديو داند .
خانهء مزخرف ويرانست . پردهء اين خانهء زنبورى بوقلمون تلبيس ابليس است . به نيرنگ اين علم نبايد « 12 » گرويد ، و مزخرفات اين گنده پير نبايد شنيد . نازكدلان غيب سرمايه از عشق گيرند . با جوارى چنان دست پيمان خلد گيرند . نديدى كه سنگ غيرت آن شاه عزّت امير مبارزان دولت نبوّت - رضى اللّه عنهم - از سنگستان « الفقر فخرى » در دهان اين زال دنيا زد ، گفت : « طلقتك ثلاثا لا رجعة لى فيها » زيرا كه تو شوى كشى ، من دست امالى از دامن امانى بداشتم ، و فصل
« فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ »
« 18 » به شاهراه
« سُبْحانَ الَّذِي أَسْرى »
« 17 » بگذاشتم .
( 473 ) اى صوفى دلفروز ! اى آفتاب انجم سوز ! نقل نزل حدثان
هامش
( 12 ) نبايد : ببايدSM( 18 )فَاخْلَعْ . .: سورهء 20 ( طه ) آيهء 12
( 17 )سُبْحانَ . .: سورهء 17 ( بنى اسرائيل ) آيهء 1