دنب حمار برافروختى . يكى از عزيزان گفت : « ديدم كه شكر و مغز بادام در آتش مىسوخت ، و مىگفت كه دنيا و آخرت يك لقمه كردمى ، و آن را فروبردمى ، و اين خلق را بازرهانيدمى ، تا بىواسطه بمانندمى . »
( 466 ) قال : اين احوال گوناگون در بدائت جرأت است ، در نهايت تهمت مبتدى . در بدايت با نفس مبارزت و مجاهدت نمايد ، ترسد كه بشهوات از عالم حقيقت بازماند . برو واجب شود سوختن آن پرده ، تا از درك امتحان تخلّص يابد . در مسلك آن اقويا اگر اين اصفيا ظاهر و باطن كون بسوزند ، تا علل انسانى از طرق ربّانى بردارند ، تا در راه از مشاهدهء جلال بازنمانند ؛ ليكن اهل نهايت اگر جملهء وجود در دست ايشان بگذرد ، يك ذرّه از حقيقت باز نمانند ، زيرا كه ايشان در مشاهدهء تمكين و قدس توحيداند . در ميزان محبّتشان جهان وزن پشّه نياورد .
( 467 ) و نيز روا باشد كه در توحيد راه از حقّ بحقّ ديد .
شواهد در عيان قدم شرك دانست . بعشق واسطه از پيش برداشت .
در بريدن جان بر عشق از منجنيق امتحان به آتش تسليم ، خليلوار واسطهء روح القدس از عين القدس برداشت . در گفتن « امّا اليك فلا » سنّت عشق آموزد ، و دليرى در انبساط بر حقّ . موسى بدان مرد « 19 » گفت : « اى خطيب پسران اسرائيل ! بعد از واسطهء جبرئيل لوح تقويم تورات چرا شكستى ؟ صفى ممالك نبوّت هارون حليم را چرا در بستى ؟ » گفت : غيرت
« إِنْ هِيَ إِلَّا فِتْنَتُكَ »
« 21 » بازار
هامش
( 19 ) بدان مرد : تندرانمردSM( 21 )إِنْ هِيَ . .: سورهء 7 ( الاعراف ) آيهء 154