طبع رنگى در قبض و شور خويش گسسته ، آتش درك جهنّم پيش او هبا گشته .
( 463 ) شنيدهام كه از عاشقان نبوّت يونس - عليه السلام - چندان بگريست كه هر دو ديده درباخت . حقّ - سبحانه و تعالى - به دو وحى فرمود . گفت « اى زندگانى روح و اى خليفهزادهء نوح ! اگر از براى بهشت مىگريى ، به تو داديم . و اگر از ترس دوزخ مىگريى ، امان ترا فرموديم . » آن پير آشفته دل از جان معانى به زبان شوق ربّانى گفت « الهى ! به عزّتت كه اگر ميان من و تو دريايى پر از آتش باشد ، در آن فروشوم ، تا به تو رسم . »
( 464 ) جانا ! اگر از طريق امانى بعالم معانى رسى ، از محاد ( ؟ ) كون بنهيق ( ؟ ) وجود بفعل بارى رسيدى . ( در ) سفر قلزم بقا چون سايهء عنقا پيش روى ، از كيش و كنش رسم بيم و اميد ببرى . آفتاب هستى بىابر آسمان كفر و اسلام ببينى . آنگاه رخ سوى آن زمين وحدت كنى . ببراق عشق بجهان صفات گذر كنى . از مغنّيات غيب ذات نواى عندليب « ألست » بشنوى ، لعل جان به آفتاب گرم شود ، اثير بام فلك از دم باد خوش عشق سرد شود .
152 فصل ( أيضا فى شطح الشبلى )
( 465 ) خواجهء بغداد شبلى را در فعل شطح حركتهاء مجهول خضروار دارد . بسى جامهاء فاخر به آتش بسوختى . بارها عنبر زير