تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح شطحيات ( فارسى ) — صفحة 254

مساهمون:

ص٢٥٤
آورد كه قط قط . ( 454 ) اى جان آشفته ! اى با تو سرّ متشابهات زبان عشق گفته ! نديدى كه چون در شهر عشق معشوق غريب در لباس غريب سر مجهول در علم مجهول تجلّى مىكند ، مر ديدهء پرعشق وحدت را چون قهر قدم در پشّه پوشد ، بزهر نيشش پيلان مست را خسته كند ؟ ندانى كه ذات بىچون از تخيّل حدث منزّهست ؟ جان صفات‌پذير را به قهرستان ازل قدم قدم كرد . چون آن جان به رنگ جانان بدان زندان امتحان بگذرد ، تو او را هم قدم دان و هم قدم از جلال و لطف چنان عزيز است ، كه اگر خواهد مطيّات قهر قدم را بسمّ خيطى درآرد ، چون جلال و جمالش بدان عالم متجلّى شود ، دوزخ را بهشت گرداند . شعر :
اذا نزلت سلمى بواد فماؤها * زلال و سلسال و سبحانها ورد .
( 455 ) و نيز در توحيد چنين نمود . هم در اين رمز كه احتراق نه از وجود دوزخ است ، بل كه به ارادت حقّ است ، كه حقّ در شأن ايشان بأزل سابق است . هم ازين رمز گويد كه « من با لظى « 14 » و سقر چكنم ؟ كه لظى و سقر پيش من سكرست » يعنى من در محلّ بعدم . در قرب تحصيل كلّ مىطلبم ، و قادر نمىشوم . هر نفسى هزار بار در قدم فنا مىشوم . عذاب فنا در قربت و الم بعد بر من سخت‌تر است هزار بار كه عذاب اهل دوزخ . شعر :
ففى فؤاد المحبّ نار هوى * احرّ نار الجحيم أبردها
( 456 ) و هم درين رمز احتمال كند كه من بمقام ذوق و عشق در
هامش
( 14 ) لظىS: لطفىM.
شرح شطحيات ( فارسى ) — صفحة 254 | روزبهان البقلي الشيرازي ( شطاح فارس ) / هانرى كربن