148 فصل ( ايضا فى شطح الشبلى )
( 448 ) شبلى مريدان را گفت « شما تا اوقات شما منقطع است ، و وقت من هيچ طرف ندارد » يعنى من در محل صحو در مشاهدهء حقّ ساكنام . وقت من منقطع نيست ، زيرا كه سكران چون صافى شد ، در حسن شهود وقتش مسرمد گشت . اين حديث معنى قول اوست ، كه از سر مستى گفت : « وقتى مسرمد ، و بحرى بلا شاطى » يعنى روح من در بحر قدم غرق شد ، و بحر قدم مصدر وقت من گشت . آن را هيچ حدّى نيست . شط او در حدث نگيرد . حدّ و حصر ازو معزول است .
وقت عارف از حقّ است ، و حقّ مقصور نيست . نبينى كه سيّد خاموشان قبض ، آنك تبسّمش در بسط خندهء صبح ازل بودى - عليه السلام و على آله و صحبه - پيوسته در بحر اهتمام وصول ازل ، مستغرق لجهء موج فكرت بودى . ناقلان درد چنين گويند كه « كأنّه - عليه السلام - دايم الفكر متواصل الاحزان . »
( 449 ) قال : مثل اين سخن همان عاشق گويد كه « من وقتام ، و وقت من عزيز است ، و در وقت من جز من نيست ، و من محقّم » يعنى اصل وجود وجد منست ، و وجد من وقت منست ، و وقت من از جلال تجلّى محبوب منست . » حقّ از سرّ او در سرّ او بارز شد . لاجرم وقتش عزيز آمد . چون حقّ وقت او شد ، چنين يافت كه در وقت جز او نيست . اين شيوه غيرتست . چون ازين دم گذشتى ، سرّ انصافست ، يعنى من وقت شدم ، و وقت من از اتّصاف حقّ است . بدانچه گفتم محقّام ،