ازو تمنّا كنم . »
( 442 ) قال : حديث قرب قرب گفت ، و استغراق سرّ در بحار الوهيّت و جلال عظمت ، باز آن همه تشنگى شوق ، زلال صفت را زيادت خواست .
« قُلْ رَبِّ زِدْنِي عِلْماً »
« 4 » عادت عاشق شد . در وصل وصل كنه قدم جويد ، و سوداء نايافت در رئوس جان با خود گويد . نشنيدهاى كه اگر هر روز ازين قدح هفت دريا وصلت بازخورند ، از تشنگى در تشنگى گويند شعر :
واقف فى الماء عطشا * ن و لكن ليس يسقى .
درين بيابان مستسقيان شراب هجران از نايافت قطرات مزن ازل بىجاناند ؛ نه ازو به دو رهى ، نه از كس به دو رهى ، نه ازو به كس رهى دانند . شعر :
أظلت علينا منك يوما غمامة * أضاءت لنا برقا و ابطا رشاشها
فلا غيمها يجلو « 13 » فيأنس طامع * و لا غيثها يأتى فيروى عطاشها .
146 فصل ( ايضا فى شطح الشبلى )
( 443 ) شبلى در شطح گويد كه « سى سى ( ؟ ) فقه وحدت نوشتم ، تا صبح روشن شد . نزد اساتذهء فقه شدم . گفتم : از فقه حقّ چيزى بگو . هيچكس با من درين معنى سخنى نگفت . »
( 444 ) قال : تا « 20 » در حجاب تقليد بود ؛ از مشاهدهء صبح ازل
هامش
( 4 )قُلْ رَبِّ . .: سورهء 20 ( طه ) آيهء 113
( 13 ) يجلو : يجلواMبجلواS( 20 ) تا : ناSM.