در فلاتى يافت . عارف را دو نطق است : نطقى از عزّ ، و نطقى از ذلّ .
نطق از عزّ انصافست به ربوبيّت ، و نطق از ذلّ رجوع است باز عالم بشريّت . در سطر درد سيّد دردمندان عشق را بنگر - عليه السلام - كه اين هر دو حرف معرفت در لوح محبّت بازيابى .
( 428 ) نديدى كه چون در شطّ بحر انبساط بودى ، از بر چشمى در عين عصمت گفتى « أنا سيّد ولد آدم . » چون در چنبر « 6 » قارورهاندازان كبريا افتادى ، از سر نيستى خبر دادى « انا ابن امرأة من قريش كانت تأكل القديد . » ببين كه ميان اين دو حالت در عشق چند در چندست . تفسير اين شهد عشق جز لب جان بلعجب نداند . اگر مرارت خوف در منزل اجلال در مذاق جان دارى ، و لذّت حسن و انبساط در انس جان نهان دارى ، زوّاران زمرهء انس در حجال قدس بشناسى . اگر هيچ در بيابان معراج آسمان ازل صبح عشق بر تو تابد ، اين پيشرو اشراق نور جلال قدم بدانى .
142 فصل ( أيضا فى شطح الشبلى )
( 429 ) گويند : شبلى پارهء نان از دست كسى بستد و بخورد .
گفت « نفسم طلب اين كسرات كرد . و اگر سرّم بر عرش و كرسى التفات كند ، هر دو را بسوزاند . »
( 430 ) قال : راست گفت . سرّ او از نيران كبريا و انوار قدم
هامش
( 6 ) چنبر : هنبرSM