نور ما بسوختى . سايهنشينان لگن بودند ، چون نسوختند ، حقّ شكر عشق ما بتوختند « 2 » .
141 فصل ( أيضا فى شطح الشبلى )
( 425 ) شبلى به حصرى گفت كه « اگر ذلّ خويش بر ذلّ يهود و نصارى عرضه كنم ، ذلّ من از ذلّ ايشان ذليلتر آيد . »
( 426 ) قال : كجاست اين سخن از سخن اوّل كه احمد محمّد را گفت ؟ به سرّ « 9 » او را مقامات و حالات بود . هر وقتى را مقالتى آمد . اگر ظاهر مخالف بود ، باطن صحيح آمد . چون سير انس در مشاهدهء قرب بود ، فنون حالات اقتضا كرد . چون در صفاء مشاهده افتادى ، نطق او از لذّت وجدى بودى كه دعاوى اقتضا كردى از علو مقامات .
و چون او را باز او دادندى ، در وقت پذيرفت امتحان و عجز بشريّت سخنش از فناء نفس و ذلّ آدمى كزى « 14 » بودى .
( 427 ) جانا ! كفر كافران تقليد ديد . بر پدران ايشان در كفرشان متحقق « 16 » نيافت ، زيرا كه تحقيق كفر در شبكات مكر قدم است و در رؤيت قهريات ازليّات . چون در حقيقت اصل كفر افتاد ، نزد غلبهء نكره ، در فقد عزّ معرفت ، چون قهر نكره بر وجود جانش مستولى شد ، كفر همهء كافران در نكرهء خويش چون خردلى
هامش
( 2 ) بتوختند : بنوختندSM( 9 ) بسرM: بسر ( بضم اول و فتح دوم )S( 14 ) كزىSM: شايد « كفرى »
( 16 ) متحققS: محققM