بازماند . آنك چنين شود ، در انفراد حقيقت توحيد مشركست ، زيرا كه وقوف در قدم كفر است . معرفت بىپايان و معروف « 2 » بىحدّ طلب واحد
« وَ سارِعُوا »
« 3 » بنگر چه نكته است .
« ارْجِعِي »
« 4 » ببين كه در عشق چه قصّه است . ديگر هر كه گرد معرفت گردد ، ناگاه در بحر نكره افتد . از غايت تحيّر نكره شرك توحيدست . نديدى كه در بحر حيرت چون « لا احصى ثناء » گفت ، و در بحر وحدت « 6 » چون « أنت كما أثنيت على نفسك » ؟ اوّل نكره ، و آخر معرفت . اگر هر روز هزار بار كافر عشق نشوى ، در توحيد موحّد نگردى . اگر به لباس نكره در جان نگرد ، جان در زمين فنا مضمحل بينى . نه ازو توحيد يا بى ، و نه ايمان . به وصف « 10 » معرفت در جان نگرد . جان در جاودان با جاودان پر از اوصاف احديّت بينى . اى دام قهر ! تو « 11 » صد هزار عابد را چون بلعام كردهاى . و اى قفاء مشيّت و قدر ! تو صد هزار رزمآور دعوى چون ابليس بدنام كردهاى .
( 394 ) تويى كه سگ اصحاب كهف بر در غار معراج « تنام عيناى » گروه « ففرّوا الى اللّه » خوابانيدهاى . اى بركت جلال تجلّى ! تو بر در آستانه ، حاجب بارگاه ازل ، از بتخانهء حبش و روم و پارس ، صهيب و بلال و سلمان آوردهئى ؛ و از موقف خلّهء خليل به زخم
« إِنَّكَ لا تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ »
« 18 » ميزان قريش راندهئى . براى ماليدن ، اى زرّاق !
هامش
( 2 ) و معروفS: و معرفتM( 3 )وَ سارِعُوا: سورهء 3 ( آل عمران ) آيهء 127
( 4 )ارْجِعِي: سورهء 89 ( الفجر ) آيهء 28
( 6 ) و در بحر وحدت . . . اول نكرهS: -M( 10 ) به وصفM: الوصفS( 11 ) توS: + توM( 18 )إِنَّكَ . . .: سورهء 28 ( القصص ) آيهء 56