پرداختند ، و نعل دو گيتى از پاى انداختند .
( 362 ) از دم آدم دم محبّت آوردند ، كه اگر از آن اسم و نعت صفاتى با
« كِراماً كاتِبِينَ »
« 3 » بگويند ، در هيچ سطر امر و نهى ننويسند . مرا در محبّت چه گناه چو رخت بقا از دو جهان بردم ؟
مرا كه كشد ، چون از زخم سيف « لنترانى » مردم ؟ كاتب ضميرم .
تلقين
« قُلِ اللَّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ »
« 6 » كه نويسد ؟ فرّاش فهم از خانهء جاودانى خاشاك آشيان سيمرغ جان رفت . بلبل عشقم با عندليب
« أَ لَسْتُ »
« 7 » از بيخودى سرّ « سبحانى » گفت . آنچه گفتم شرح دردى است ، كه در جان زيركان نهفتم . نسبت ملك از كاف و نون دان ، حرف صحبت از لوح صحبت . اين آدم ثانى را به زبان بىزبان « أنا الحقّ » خوان .
عتاب
« لا تَثْرِيبَ »
« 11 » نه عاشقانست . كيست كه در سرّ فنا و يافت بقا از لام
« لَنْ تَرانِي »
« 12 » درين حديث نه بىجان است ؟
120 فصل فى شطح سهل بن عبد اللّه التسترى « 15 »
( 363 ) گويند : جماعتى در پيش سهل عبد اللّه رفتند از فقها .
سهل گفت كه « من حجّتم بر ملايكه ، و گوسفند من حجّتست بر علما و فقها . » بر او انكار كردند . گفت « برخيزيد و برويد . و هر يكى دستهء گياه بياوريد . » و هر يكى برفتند ، و دستهء گياه بياوردند .
هامش
( 3 ) سورهء 82 ( الانفطار ) آيهء 11
( 6 ) سورهء 6 ( الانعام ) آيهء 91
( 7 ) سورهء 7 ( الاعراف ) آيهء 171
( 11 ) سورهء 12 ( يوسف ) آيهء 92
( 12 ) سورهء 7 ( الاعراف ) آيهء 139
( 15 ) التسترى : -SM