جانم درآى . اى بىتو نابوده ! جان وجودم در تنزيه توحيد بردار . اى روان از تو روان نموده ! اى زندگانى به زندگانى ! كى زندگانيم زندگانى شود ؟ اى جاودانى ! اين فانى را در محبّت جاودانى شو ! بيرون بر مرا از كفر و ايمان ، به دوستى بپذير جانم . اى سلطان ! در راه عشق بىفريادم . در عشق تو خاك آدم بباد بردادم . در شهد شهود دلم را مهمان كن . در ظهور حسن قدم روحم را در فناء وجود ميزبان كن . شوق صرصرى جامهء محبّت آتشى خامه در تربت سپهر چون باد صبا برهنه كن ، كه آب چشمهء حيات آتش نهاد بكشت ، و جامهء جانم در صفاء وحدت از غبار حدوث و عدم بشست .
زاويهء عشق بر قمهء كيوان وحدت نهادم . عالم صورت با هاويهء طبيعت بنوك توحيد بينداختم . هر چه شنيدم ، از تو شنيدم . هر چه ديدم ، آن تو بودى كه ديدم .
119 فصل فى شطح سمنون المحبّ
( 359 ) سمنون محبّ در شطح گويد ، چون پرسيدند كه « محبّت چيست ؟ » گفت « محبّت بنده با حقّ يا محبّت بنده با بنده ؟ » گفت « ويحك ! درين ساعت محبّت حقّ با بنده در صحبت خضر - عليه السّلام - مىگفتم . ملايكهء مقرّب نتوانستند شنيد . »
( 360 ) قال : ممكن بود كه آن ملايكه اهل عبادت بودند ، نه اهل مقامات عشق و محبّت ، زيرا كه ايشان اصحاب مقام معلوماند .
در آن عالم مرفوف محبّان را وقفت نيست . ايشان را سخن است كه چون