از سيّد نيكوان ملكوت بشنو ، كه اگر نه حسن از معدن قدس بودى ، سرّ يوسف از معدن عشق بمعدن حسن حديث
« وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها »
« 3 » نكردى . عشق و حسن در عين جمع اصلى فرد در فرد است ، از آن بهم ديگر انجامد . هم حسن از سر عشقبازى مىگويد ، كه با حقّ هفتاد بار عهد كردم كه در روى ايشان ننگرم . چون قد و زلف و خال و ورد و خدّ و غنج عين بديدم ، جمله عهدها بشكستم . درين معنى حقّ با من عتابى نكرد ، و آن در حساب گناه نگرفت .
( 350 ) عاشقا ! عهد در عشق رعونت عقل انسانيست ، زيرا كه او پاسبان امر و نهى است . چون ملازمان انس نبينند « 9 » ، و مسافران شوق جمال قدم بيابند « 10 » ، نوبت او ماند . چون حديث سرّ قديم سرّ صميم روح عاشق بمعدن ازليّت كشد ، در آن مشهد عتاب كجاست ؟ چون روح از معدن رسوم جداست ، توبت از نقص بشريّت است ، و شكستن توبت از استيلاء جلال عشق جمال . من در مقام انس چون ساكن قدس شدم ، جمله سخن از التباس گويم ، نقل مجلس مشاهدهء شاهد و شمع دانم . مرا در گلستان صفت بنگر ، كه چون در روى هلال جلال ازل خندانم ، و در شوخى و كشى « 16 » باز گريان ؟ اين صوفى دلبند گويد : خواجهء شاهدان رى در جواب نامهء جنيد گفت كه « اگر به گناه جميع خلايق به نزديك حقّ شوم ، دو ستر از آن دارم كه يك ساعت بتصنّع مشغول باشم . » تصنّع تكلّف است از تفرقه ، و تفرقه در جمع كفرست . از حقّ بكون نگاه كردن حجابست . موحّد در موحّد
هامش
( 3 ) سورهء 12 ( يوسف ) آيهء 24
( 9 ) نبينندM: ببينندS( 10 ) بيابند : بيابدSنيابدM( 16 ) و كشىS: -M