نماز چاشتش بر من بار گران شد . پيوسته در صحبت او خود را منغّض داشتم . دست از انبساط بداشته به تقشّف با او درمانده بودم . »
( 345 ) قال : اى خوش حريف ! چنين باشد صحبت گرانان تقليد ، چون نه صاحب معامله باشند . از رؤيت ايشان خوشدلان معرفت از نشاط نور غيب و مشاهدهء قرب و فراخى دل باز مانند ، از تنگى زاهد .
آنك از رسوم بدايت بگذشت ، و بمركب وسع مكاشفت در عالم بىنهايتى افتاد ، عيش عشقش ثقل متصنّع برنتابد ، زيرا كه عارف شاهدست و او غايب « و الشاهد يرى ما لا يرى الغائب » . در حديث هست كه تقدّم صدّيق نه از نماز و روزهء بسيار بود ، ليكن « شىء وقر فى صدره » .
( 346 ) و در حديث واردست كه بعضى از اوليا ، اگر بر بعضى مطّلع شوند ، خون ايشان حلال دارند از نايافت حقيقت علم ؛ اگر بدانى كه معاشرت اضداد دل عشقپذير را چون زيان دارد ، روى متكلّف « 13 » خون جان عارف خورد . زاهد ناتمام آب روى عاشق صادق برد خوشخويان محبّت از خوشخوئى در حقّ قمار مهرهء مهر جمله دغا بازان ، و با حريف دلنواز در وقت امتحان ملازمت نسازند . گرد بدخويان تكليف و تكلّف مگرد ، كه ساحت علم درج امكان جانت در عرصهء صفت عروسان تجلّى در پردهء حجلهء انس دارد . ايشان با بيگانگان معاملت نسازند ، زيرا كه وسايط محدثات در شهود صفات كفر است .
سيف توحيد برگير ، و هر چه جز شاهد و شمع در مجلس خاصّ است ، سر از تن برگير .
هامش
( 13 ) متكلفS: بتكلفM