تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح شطحيات ( فارسى ) — صفحة 166

مساهمون:

ص١٦٦
جويبار جان مىگذرد . حقّ را صفات خاصّ است ، و او بدان موصوف . چون بعشق در فعل نگاه كند ، جهان را به ارادت بيافريد ؛ اين عشق عموم است . چون عاشق را بدين عشق پديد آرد ، بذات قديم در آن نگاه كند ؛ آن عشق خصوصست . اين عشق بعلم قديم از خود داند . آن دوستى حقّ است انبيا و أوليا را . « يحبّهم و يحبّونه » خالص صفات قديم دان . منزّه از رقّت طبع و تغيّر حدثى ، او در قدم بجمال خود عاشق گشت . لاجرم عشق و عاشق و معشوق يكى آمد . چون صفت شد ، علّت حدوث درو نگشت . چون خود عاشق خود شد ، خواست كه خلقى بيافريند ، تا موقع عشق و نظر او شود بىوحشت ، و انس و سرمديّت خويش ارواح عاشقان را بيافريد . ديده‌شان بجمال خود بينا كرد . ايشان را بياموخت كه من پيش از شما عاشق شما بودم « كنت كنزا مخفيا فأحببت أن اعرف . » ( 291 ) چون آن مرغان مقدّس جمال حقّ بديدند ، بدان جمال به دو عاشق شدند . به پيمان عشقش تا ابد پيمان كردند . عشقشان هر ساعت زيادت آمد ، زيرا كه معشوق قديم نهايت ندارد . عشق از جمال او آمد ؛ از آن بىمنتهاست . عاشق جمال ازلى بودند ؛ از آن ابدى شدند . كاروان‌سالار عاشقان چون از بيابان قدم فرا ساحل عدم رسيد ، از معشوق ازل عاشقان حضرت را پيغام آورد . گفت : « حقّ مىگويد - جلّ اسمه - : چون دانم كه بر دل بندهء من شغل من غالب شد ، شهوت بندهء خويش در سؤال و مناجات خويش بنهم . چون بنده اين چنين شود ، به من عاشق گردد ، و من برو عاشق شوم .
شرح شطحيات ( فارسى ) — صفحة 166 | روزبهان البقلي الشيرازي ( شطاح فارس ) / هانرى كربن