ابلهان زمانه از ناتمامى مغرور غولان خضر شكلاند . اى جان ! هر ناتمامى اين جان ناتمام تمام گردان . اين يكدم از قدح شراب شوق ما را يكدم ده ، كه با تو در باقى شد . هر چه جز تو است ، در مشهد يقين مگذار ، از آنك صورت ملكوت را
« ثالِثُ ثَلاثَةٍ »
« 4 » گويند .
خيمهء كون بطوفان قهر غيرت در هواء هويّت بپران ، تا بىخود ترا از تو جويم .
82 فصل ( ايضا فى شطحيّات أبى يزيد )
( 246 ) بايزيد گويد كه « مثل من نبينند ، مثل من بحر بىكرانه است ، كه اوّل و آخر ندارد . »
( 247 ) قال : مثل اين سخن را بعضى تفسير گفته شد . او در ملك معرفت از روى غيرت خود را بىمثل يافت . اين چنين بيند آنكس كه مشاهد جمال ازل شود ؛ در مقام وحدت كثرت نداند .
گفت : اگر مثل من بودى ، مثل بديدى ، زيرا كه مثل من چون من بودى ؟ من از من غايبم ؛ در حقّ فانى ، بحقّ باقى . در عين جمع كلّ ام ، از ذات بذات ، و از صفات بصفات ، و از فعل بفعل ، و از نعت بنعت ، و از اسم باسم متّصف . او چون من نبودى ، زيرا كه چون خلقيّت برخاست ، احديّت بماند . آنكس كه اين درجه بيابد ، از خود بما ننگرد . بحر وحدانيّت شد ( ؟ ) موحّد در موحّد
هامش
( 4 ) سورهء 5 ( المائدة ) آيهء 77 : ثالث و ثلاثSM