تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح شطحيات ( فارسى ) — صفحة 145

مساهمون:

ص١٤٥
بعد از آن بايزيد مىگويد « بحقّ او كه مرا هست ملك آسمان و زمين و ملكوتيّت حيات و موت . » ( 251 ) در شطح ديگر گويد كه « چون بحقّ رسيدم ، مرا دو حلّه در پوشيد . گفتند كه آن دو حلّه چه بود ؟ گفت : رداء كبريا و ازار عزّت . آنگاه تاج كرامت بر سر من نهاد . پس مرا گفت : اكنون بر خلق من رو . ديگر گفت مرا : كجا روى ؟ كه وراى من منتها نيست . مرا در هواء بىحدّ بداشتند ، كه قعر آن را در غيب هيچ سدى نبود ؛ حيران شدم . مرا گفت : اى بىمثل من ! گفتم : اى تو چون تو ! ترا هيچ مثل نباشد . آنگاه بيابان در بيابان پيدا شد ، « مستمطرات و مقطرات » ديم غيب ديدم . آنگاه امن به من بخشيد ، تولاى خلق به من داد . چون ديدم كه به غير او مشغولم ، از آن دور شدم . به من گفت كه اى بايزيد ! بباش چون كون ما ، بيافرين خلقى چون خلق ما . گفتم : اگر چه متولّى بعزّ توام ، نخواهم « 14 » جز تو ديگر . گفت : اى بايزيد ! هيچ چيز نگوئى كه بباش الا كه بباشد . آنگاه بيافريدم هفت آسمان چون اين آسمان و هفت زمين چون اين زمين ، و درياهاء با موج چون اين درياها ، و كوههاء شوامخ چون اين كوهها . چون دانستم كه بهر چه خواهم قادرم ، بدانستم كه اين همه كه به من داد ، در ملك او يك ذره نقصان نشد ، جمله بگذاشتم . آنگاه با ذات او شدم ، با حقّ بحقّ گشتم ، بىمن من او شدم ، و او من . ديگر
هامش
( 14 ) نخواهمS: كه نخواهمM