تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح شطحيات ( فارسى ) — صفحة 136

مساهمون:

ص١٣٦
اوّل فنا بود ، و آخر بقا . چون به بقا ملتبس شد ، حقّ را « 1 » درو غريب آمد ، انائيّت خود باز نيافت . چون نيك بديد ، او نبود ، همه حقّ بود ، فرد را فرد ديد ، حدث را معزول كرد . آنگه گفت « اوست كه اوست . » چون طوارق شموس قدم پيدا شد ، ظلمت حدث از صحن سماء صفت متلاشى شد . ( 231 ) كدخداى بارگاه جبروت از ملكوت چشم
« ما زاغَ الْبَصَرُ »
« 6 » بر هم نهاد . گفت « كان اللّه و لم يكن معه شىء » زيرا كه شرط توحيد حقّ تجريد بداد . چون شمع نور تجلّى از لكن حدث برگيرند ، عدم بعد از قدم رنگ خود گيرد . در منزل اثبات لا و لم بينى . قهر نيران كبريا حثالهء افعال بسوزاند . اشراق تجلّى با شرق قدم رفت . صد هزار « أنا الحق » گوى در رباط مفلسان اتّحاد حقيقت بينى ، جمله در خواب سطر وحدت فراموش كرده . اگر ساقى جلال بادهء دلگشا از رواق صرف حسن طور ارواح قدسى را دهد ، مستان خرابات فنا را بينى ، كه جمله جبّه و دستار عبوديّت انداخته‌اند ، و به بازار خامان ارادت جمله « أنا الحقّ » مىگويند . ( 232 ) جانا ! درين رمز حدّت قبلهء قدم شد ، و آن حديث همرنگ آدم . در مجلس ملكوت امر عشق را گوش كن .
« اسْجُدُوا لِآدَمَ »
« 17 » بشنو ، كه حريف گريخته باز آمده . اينست رمز شطحيّات ذو الجلالى ، اى خوش‌دل شطّاح فارسى ! كه در عين معرفت شاهان عشق در مكتب وى سطر وحدت آموزند .
هامش
( 1 ) حق راM: حقS( 6 ) سورهء 53 ( النجم ) آيهء 17 ( 17 ) سورهء 2 ( البقرة ) آيهء 32