كه در قدس لاهوت سايهء جان هر جانست . او را روان عالم دانى .
چنين دان ، ليكن داخل و خارج نيست ، زيرا كه با حيزوم أزل تا أبد همعنانست ، از تجلّى استوا بعالم نشان .
( 225 ) اى سايهء طوبى قدم ! اگر شاخ وصلت « السلطان ظل اللّه » اى ، بر سايهء ديوار كالبد آدم آن سايه گو ، تا مشرقيان مشاهده از احتراق آفتاب تجلّى در تو گريزند . از هستى آن سايه نقاب حدث برانداز ، تا هماى صفات جناح ازل بگشايد ، و از مشرق قدم سيمرغ جلال برآيد . اى مرغ بيابان وحدت ! در وكر « سدرهء منتهى » چه نشينى ؟ كه نه صوفى علفخوارى ؛ تحت طوبى جنّت چه مىكنى ؟
اى تشنهء جاويد ! رو ، شراب صحراء نكرات پيماى ، كه كوه طور جان عشّاق از بحار زلال جلال جمله « 11 » لب خشك دارند .
75 فصل ( ايضا فى شطحيّات ابى يزيد )
( 226 ) بايزيد گويد كه « مثل من در آسمان و زمين نبينى . »
( 227 ) قال : سخن مستان معرفت در سكر با معشوق جز خود كس را نبيند از غيرت بر عشق . نبينى كه مرغ سليمان از سر مستى با معشوق خود مىگفت كه « سر درآور ، و الا ملك سليمان را بمنقار برگيرم ، و در بحر قلزم اندازم » . عاشقان را اين قاعده است .
نيز اگر كسى گويد از روى عقل كه « مثل من كس نيست » بعينه
هامش
( 11 ) جملهM: -S