ديوان
« رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِ الْمَوْتى »
« 1 » جمله بازيابى . از سطور صورت علم بيرون شو . عقل را به دروازهء عدم بگذار ، تا بر شطّ بحر قدم عالم أزل در مرآة « خلق اللّه آدم على صورته » ببينى .
اين چه گفتم ؟ عالم كثرت تضادّ بود . فعل در فعل مزوّر صفت از عين جمع به اين صورت كون در عدم مضمحل . چون علّت از علل برخاست ، آنگه وجود وجود نقش كلّ بينى . حروف كون در دفتر فعل نسج كردهاند .
69 فصل فى وصفى
( 210 ) اى بديع الصفة ! از خود بيرون آى ، كه ذرّات وجود همه تويى . تو از ذرّه بيرون شو ، تا به زبان بىزبانى بىعلّت دويى در هر مشهدى
« أَنَا اللَّهُ »
« 13 » گويى . اى صافى نظر ! اگر از حادثهء قبض و بسط بگذرى ، بىترقى بىتلوين احكام حقّ را بىخود و با خود ببينى . اگر مهد قدمى ، در صورت آدم كيستى ؟ اگر جان عالمى ، بىعالم چيستى ؟ رسوم هاذوزيان ( ؟ ) عشق بگذار ، كه بر دروازهء ازل جمله حكيمان فلكپيماى ، خريطه و انبان
« هذا رَبِّي » *
« 17 » انداخته . اگر صاحب ديدهئى ، شرط طمس كجاست ؟ و اگر در عين وحدتى ، صورت امر چراست ؟ درين تنگ ميدان نقوش .
مزوّرنويسان فلك « مموّه » شدند . تو سير در مكان چه كنى ؟
هامش
( 1 ) سورهء 2 ( البقرة ) آيهء 262
( 13 ) سورهء 28 ( القصص ) آيهء 30
( 17 ) سورهء 6 ( الانعام ) آيهء 76 ، 77 و 78