( 211 ) اى شاه باز طارم قدم ! با پرندگان عناصر در اطوار زمان چه پرى ؟ خطى به دايرهء حدث دركش ، در دم وقتى مسرمد در لامكان بىتخيّل جهات حقّ را به صد هزار صفات ببينى . اگر بمانى ، محلّ بقاست . اگر نمانى ، حقيقت فناست . از فنا و بقا بگذر ، تا جان همه جانان شود صورت قلّت و كثرت با محال خامان .
70 فصل ( ايضا فى شطحيّات أبى يزيد )
( 212 ) يكى از بايزيد پرسيد « كه چيزى كه عارف را از حقّ حجاب كند ؟ » گفت « اى مسكين ! آنكس كه حقّ حجاب او باشد ، او را چيزى حجاب كند . حقّ حجاب نيست . »
( 213 ) قال : بدين حديث آن خواهد كه حقّ نگهدارندهء عارف است بذات خود ، كه به چيزى دون او محجوب باشد . و آنگه باشد كه عارف مشاهد ذات باشد . حقيقت اين سخن در توحيد آنست كه چون حقّ عارف را منع كند از مشاهدهء خويش ، حقّ حجاب او باشد ، زيرا كه امتناع او از مطالعهء حدث قدم را حجاب حدث است . بهتر گويد - عليه السلام - كه « حجاب او نور اوست ، و نور او صفاتست ، و صفات او ذات خود به خود محتجب . » چون عارف در درك نكره اندازد ، آن را كه نقّاد بصر در حقيقت توحيد قايم است ، در مشاهدهء وجود حقّ بسى حقّ را بيند « 19 » ، كه ندانند « 20 » كه آن مكرست . حيران كند تحقيق تنزيه را . مشاهده بدهد حق عبوديّت را ؛ از وصول حقيقت
هامش
( 19 ) بيندS: ببينندM( 20 ) كه ندانندS: و ندانندM