بىدلان را مليحترى . اى جسته از چنگ جسم هيولانى ! اى رسته از دام حدثانى ! تا كى از خلوت و زاويه به بازار بقا برنايى ، تا در نخّاس خانهء جلال عروسان حجال انس در مجلس قدس بينى ؟ از دام اجتهاد « ما عبدناك » گويان بگذر . صفت « ما عرفناك » گويان را بستان .
شوق ذو الجلال بر در حريف بقا را در منزل فنا طلب كردى . از چرا و چون بگذر . در منزل رضا پيش لشكر قضا گر مردى ، تا كى چشم يكتابين شوى ؟ كالبد آدم دارى . بگذر از تخمير صفت ، كه در ضمير ضمير درج درّ غيب در نهفت سرّ اسرار نهان دارى .
رسوم اين عالم نهايت عابدان دان . در صفوت جان روحانيان بگذر ، تا صد هزار كشتگان « أنا الحقّ » گوى را در منقار شاهين سرّ قدم بينى ، تا كى معتكف دلقپوشان رباط تصوّف باشى .
( 204 ) از آب و گل بيرون آى ، كه طينت اشباح رنگ ارواح گرفت ، تا از پرده بىپرده در سراى حجل با حريف قمارخانهء مكر قدم پاكبازى ، و در روى آن شاهد سراندازى . چند قابل قبلهء قدم باشى ، بگرد آن جهت كه جهت بىجهت شد ؟ قايل
« أَ لَسْتُ »
هم خود جواب خود دهد ؛ هم خود
« أَ لَسْتُ »
« 16 » گويد ؛ هم خود « بلى » .
اى ديدهء ديدهوران ! به بىنيازى قدم ذاتت كه ما را ديده باش ، تا ترا به تو بينيم ، و بجان هر جان ترا بشناسيم . اذيال صبح مشارق ازل از كوه با بهاء ابد بردار ، تا آفتاب عزّت جلال ذات در مطالع صفتپذير اين خستهدل برآيد . چند حلّهء صفاء جانم به آتش عشق سوزى ؟
هامش
( 16 ) سورهء 7 ( الاعراف ) آيهء 171