چون اين همه صفت دل موحّد گشت ، موحّد اللّه دل موحّد شد ، خود به خود قايم شود ، موحّد در موحّد غايب شود ، موحّد خود به خود قايم بىعلّت حلول و نزول قلب موحّد شود .
( 202 ) از اينجايست كه سيّد عاشقان - عليه السلام - از حقّ - جلّ اسمه - حكايت كرد كه « آسمان و زمين مرا برنتابد ، ليكن دل بندهء مؤمن مرا برنتابد » . صدق اللّه و صدق رسوله : برتابد دل مؤمن چون جلال فعلش در دل مؤمن سرير ملك قدم شود ، دل كجاست از محلّ قدم كه او در قدم غايب است . نشنيدهاى حديث « القلوب بين اصبعين من اصابع الرّحمن » ؟ صفاتست منزّه از اجرام و صور ، مقدّس از جوارح و علل ، بىنياز از عرض و جوهر . قلب غرق است ميان اصبع ازل و ابد . آنگه حقّ بيند ، دل درو باز نبيند . شعر :
كنت ادرى أين الفؤاد مقيما * يا مكان الفؤاد أين الفؤاد .
بيت :
دل نيست بجاى دل غمش مىبينم * جان هست وليك در همش مىبينم .
67 فصل فى التوحيد و المناجات
( 203 ) اى جان گمگشته در غرق قدم ! ترا كجا جويم ؟ اى بىنياز ! در تو با تو بىنياز شدم ، با كه گويم ؟ اى خاموش گويا ! چند گويى و در نيستى بعد از نيستى خود را در قدم چه جويى ؟ چون آيين معرفت شدى ، شهد زهرداران افعى عشق گشتى .
از هر خوشى خوشدلان را شيرينترى ، از هر كشى دركشى