قرام حدثان سوى بالاى ازل شوم . زبان گوينده بمقراض لالال كنم .
چشم را ميل نكره در كشم ، گوش را از خطاب بىخطاب اصم كنم از فنا در بقا فانى شوم . آنگه فناء فنا به زبان « ربّنا » عذر « أنا الحقّ » گفتن بخواهم . و جرم
« أَرِنِي »
« 4 » را
« تُبْتُ إِلَيْكَ »
« 5 » بگويم . شيخى در شيخى ، بيخودى در بيخودى ، « لا احصى ثناء » گويان شود .
65 فصل ( ايضا فى شطحيّات أبى يزيد )
( 197 ) بايزيد گويد - رحمة اللّه عليه - كه « سى سال از حقّ غايب بودم . غيبت من ازو ذكر من بود او را . چون بنشستم ، او را در همه حال يافتم ، تا به حدّى كه گويى كه من او بودم » .
( 198 ) قال : يعنى چون او مرا در ازل بسبق عنايت ياد كرد ، ذكر او در حقّ من ذكر من بود در حقّ او . و ذكر او مرا نيكوتر آمد از ذكر من در حقّ او . حقيقت ذكر آنست كه مذكور ترا ياد كند .
چون در ذكر او باشى ، اگر چه ممتحن باشى و محجوب ، چون ذكر او ترا نايب گشت ، تو حقّ را ذاكرى . معنى ديگر : يعنى چون بازيافتم آنچه از من فوت شده بود پيش از تنبّه دانستن تقصير من و ندامت ، ذكر من شد او را بدانچه رفته بود در غفلت . معنى ديگر : يعنى من غايب بودم از مذكور بذكر او . چون از ذكر بازآمدم ، مذكور را بيافتم در اوّل و در آخر و در حال . معنى ديگر : يعنى من در غفلت به صورت بودم . جان من بىمن ذاكر او بود . من بدانستم ، چون بدانستم كه
هامش
( 4 ) سورهء 7 ( الاعراف ) آيهء 139
( 5 ) سورهء 46 ( الاحقاق ) آيهء 14