در امر معرفت رامش و دانش از كجا و ضرغام اجمّهء قدمى از كجا ؟
نه ، او جان عشق از جان جان خورد ، كه پوستين حدثان دارد .
بنماى كلهگوشهء اسرافيلى ، تا مردهدلان ارادت از مقابر عبوديّت برانگيزى . دم در شنيد ( ؟ ) مهرهء صاعقهء جان دم ، تا زمين
« وَ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّها »
« 5 » از كاروانيان حشر دعوى پاك گردانى . چون دلت پايهء تخت استوا شد ، روحت عرش تجلّى را ساخته آمد ، از ازل تاج توحيد و از ابد تخت تفريد . در شهود
« شَهِدَ اللَّهُ »
« 7 » مياى ، بىقدم در قدم شو ، كه اشارت علمست . و علم گمان در محلّ التباس اگر باشى ، مشبّهى باشى . كجاست در توحيد كه هم چنان حقّ است ؟ اگر باز آيى ، كافرى ؛ ليكن آز درى ، ناچارست ؛ خداى را به خدايى بگذار ؛ تو رنگ بىرنگ از ميان بيرون بر .
( 193 ) اى ساكن بتخانهء آزران تشبيه ! تا چند ساغر به روى شاهد شمع كشى . اگر غبار رخش زابليان وحدت ببينى ، از غم نايافت مضمحل شوى . از « حبّب الىّ من دنياكم » دست بدار ، كه در زير پردهء اين شرف صد هزار بيابان « الفقر فخرى » گوى بىزبان « لا احصى ثناء » اند . تاج « لولاك » بينداز ، كه چون قباء قدر باژگونه گردد ، مهد سكن ملكوت نزد طوارق جبروت ابن آدم زند . در اراكستان عرفات مهار كشتى مطايا نبوّت كشد ، كه « ليت ربّ محمد لم يخلق محمدا » .
( 194 ) هان كه در خرابات محبّت تركان يغماء قدم كمان
هامش
( 5 ) سورهء 39 ( الزمر ) آيهء 69
( 7 ) سورهء 3 ( آل عمران ) آيهء 16