چند با من نفس و زبان و گوش و علم نبود . ديگر حقّ مرا از علم خود علمى داد ، و از لطف خود زبانى ، و از نور خود چشمى ، بنور او او را بديدم . دانستم كه همه اوست . »
( 191 ) قال : بدانك عارف را از مقامات و درجات انوار و كراماتست ، ليكن حدث است . اين چه بايزيد بردارد از نعوت خويش صفات محدثات بود . بدين نعوت به حضرت قدم رفت ؛ چون در كبرياء قديم نگه كرد ، نعوت حدثى ازو فروريخت . هيچ بنماند . حقّش از نور خود نورى داد . حقّ را بدان نور بديد . دانست كه همه حقّ است ، بايزيد نيست . اين اشارت ادنى مقاميست از مقامات توحيد اهل نهايت ، زيرا كه اهل بدايت در نهايت حقّ را بحقّ بينند . از نظر محو شوند ، از قهر قدم و علم خبر ندارد . ابو يزيد اين جاى بدايت خود بود ؛ در نهايت از حقّ گفت . چون بدايت نهايت شود ، حقّ است كه حقّ بيند .
« رَبِّ أَدْخِلْنِي مُدْخَلَ صِدْقٍ وَ أَخْرِجْنِي مُخْرَجَ صِدْقٍ . »
« 14 » آنچه ديدند ، لوز ( ؟ ) اطفال مهد عدم بود . حدثانى بىحدثانست ، اگر بينى و اللّه ! كه أبد الأبد انجمن أفلاك قيومى از شعاع شمس قدم منطمس خواهند بود ؛ شرم نمىدارى كه تخم حدث در قدم مىكارى .
64 فصل فى رمز معرفتى
( 192 ) برانداز لؤلؤ و لالهء فعلى ، اى واهب نطق منشور
« أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ »
« 22 » ! اى جان معرفتبخش ! بديع جان عشقى ، اگر چه مأمورى
هامش
( 14 ) سورهء 17 ( بنى اسرائيل ) آيهء 82
( 22 ) سورهء 7 ( الاعراف ) آيهء 171