تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح شطحيات ( فارسى ) — صفحة 114

مساهمون:

ص١١٤
( 187 ) چون بحار قدم امواج عدم براندازد ، لجهء زخار عظمت به جوشش درآيد ، به يك لطمه‌زادگان عدم را در بحر ازليّت بقعر قاموس ابد متلاشى كند . آنجا كس خود از خود باز نداند ، چون بحر واحد شد ، موسى را از عيسى نشناسى ، خضر را از نوح « 4 » باز ندانى . آنجا جمله « أنا الحق » گوى شوند . چون مستى آمد ، رسوم برخاست . معذورش دار كه درج عبوديّت درنورديدند . از روزنهء قدم نور ابد پيدا شد . دروازهء عدم بربستند . نبينى كه خامان بهشت از ابلهى كس را بمقام خود نه‌بينند ؟ از ابو يزيد پرسيدند كه « هيچ‌كس در مقام سيّد قدمى دارد ؟ » گفت « بيچاره آ ! كس درو رسد ؟ اگر ذرّه‌ئى از حال آن مهتر بر خلق پيدا شود ، از عرش تا ثرى بسوزد . »

62 فصل ( ايضا فى شطحيّات أبى يزيد )

( 188 ) ابو موسى گويد كه مردى از ابو يزيد مسئله پرسيد . ابو يزيد خاموش شد . مرد تند شد و گفت « من حاجتى به تو ندارم . يك نفس بزنم ، و ترا و بسطام را بسوزانم . » ابو يزيد گفت « اگر ترا استحقاق بودى ، درين يك چشم كورت رفتمى ، و از آن بينا بدر آمدمى ، چنان كه تو ندانستى . » ( 189 ) قال : خداوند بدين نادران ( ؟ ) كه ابو يزيد روحانى صفت بود . جسم و جان يك رنگ شيطان مطرود در گوشت و پوست گذر كند ، و او هم چشمى دارد . تو ندانى كه ابو يزيد با كمال معرفت بگذرد ؛ عجب نيست ، كه اگر در حجر صلد رفتى ، از قدرت حقّ
هامش
( 4 ) نوح : برجSM