ميزبان ازل گفت : اى صوفى شكمخوار ! زاويه ازين رباط بردار ، كه در اين منزل دويى برنتابد . از شهر بيرون شو ، به بازار قلّابان عشق برآى . نزد كرّوبيان ارادت در منزل
« هذا رَبِّي » *
« 3 » « أنا الحقّ » گوى .
امّا زينهار ازين چه دانستى از علم قدر ، با كس مگوى . اگر كسى پرسد كه تو چيستى ؟ تو از راه تهمت « أنا الحقّ »
« رَبَّنا ظَلَمْنا »
« 6 » مىزن !
59 فصل فى رمز كلامى
( 180 ) هان كه گفتى اى هدهد
« أَحَطْتُ بِما لَمْ تُحِطْ بِهِ »
« 10 » ! آنچه از علم قدر در اسرار نهفتى . اى ساكن پوينده ! اى خاموش گوينده ! اين رمز با كه گويى ؟ درّ نطق ازل سفتى و حقيقت علم قدر گفتى .
اكنون چون گفتى زين ابلهان بگريز ! زين پس با اهرمنان دهر مياميز . نقاب عصمت غيرت بجمال جلال معرفت فروهل ، كه در مصر كواران ( ؟ ) يوسف به صوفت ( ؟ ) نااهلان بس ارزان مىخرند . دستبريدگان عشق طلب كن ، تا
« ما هذا بَشَراً إِنْ هذا إِلَّا مَلَكٌ كَرِيمٌ »
« 16 » گويند .
الهى ! بحقّ آنك تو دانى كه جلال قدم بنماى . چرا ازين خستهدل پنهانى ؟ خواهم كه اين عندليب چمن عشق بر گل حسن خطبهء تو گويد ، و از روى دلدارى در آيينهء صفت بهر لحظه جلال تو جويد .
هامش
( 3 ) سورهء 6 ( انعام ) آيهء 76 ، 77 ، 78
( 6 ) سورهء 7 ( اعراف ) آيهء 22
( 10 ) سورهء 27 ( نمل ) آيهء 22
( 16 ) سورهء 12 ( يوسف ) آيهء 31