كفايتست . از بهر آنكه طاوس هفت رنگ و عقاب تيزچنگ و باز با پرواز و كركس درازعمر و شاهين باشوكت و هدهد حلهپوش تاجدار و كبك و دراج « 1 » دلستان [ و ] هزار دستان با الحان « 1 » جمله موجود و حاضر بودند ، چرا وحى الهام بدان زنبور ضعيف آمد و اين خلعت نصيب او آمد بىهيچ علتى ؟ زيرا كه خلعت حكيم از علت دور باشد « يهدى اللّه لنوره من يشاء . » « 2 » و حديث آنكه ياد كرده بود از نيكويى كه حق سبحانه و تعالى بازو كرده است تسلى فرستد ، چنان كه شاعر « 2 » گويد :
اين نهان گشته ز پيدايى و پيدا ناپديد * چشمهء خورشيد ديدن كى به چشم سر توان
اگر آن زنبور خواهد كه از آن وحى چيزى بيان كند نتواند كرد ، اما حالت او نشان وحى اوست كه شفاى خلق است . از آنچه از وى جدا گردد نشان باطن اوست گفتار وى از آن معانى عاجزست ، اما چون در شهد خوشگوار - جانفزاى روحپرور نگرند بدانند كه آنجا چيزى هست كه جاى ديگر نيست . مصرع :
چيزيست درو كه در دگر خوبان نيست . اما چون آن تعبيه درو نهادند بدست جمله باد آمد باد . هر بيمارى را كه مى شفا بايد « 3 » لا بد از آنكه از وى جدا گشته بود ببايد خورد . از افزونى همه جانوران خلق نفرت دارند وز آن پرهيز كنند ( و جامه و شامه از آن نگه دارند -
2 AB
) ، و از آن او هر طعام كه نيكوتر و مفيدتر از آن سازند . چرا ؟ زيرا كه در وى چيزى تعبيه است . اى دوست و اى برادر كار آن تعبيه دارد ، چنان كه شاعر گويد :
آن روز كه مهر كار گردون زدهاند * مهر زر عاشقان دگرگون زدهاند
در وهم تو در نايد تا چون زدهاند * كين زر ز سراى عقل بيرون زدهاند
هامش
( 1 ) - بالحان
( 2 ) - شاعر) 2 A (، در اصل : شعر
( 3 ) - پايد
( 1 ) دراج بضم اول - مرغى رنگين مانند تذرو كه به فارسى پور و جرب گويند ( فرهنگ نفيسى ) .
( 2 ) سورهء 24 نور ، آيهء 35