اين بگفت و برفت . چون شب درآمد مولانا قطب الدين بسر روضهء جد خود سلطان الاولياء شيخ الاسلام احمد قدس اللّه روحه العزيز . . . « 1 » . و گفت : يا شيخ الاسلام تو مرا اينجا ساكن كردهاى ، اگرنه مرا چه طاقت صد مغول مست بود ، يا مرا اجازت فرماى تا بروم يا برهان در خواب يا در بيدارى بدفع اين حادثه ظاهر گردان ، تا اطمينان قلب حاصل آيد . در انتظار بود « 2 » تا شب هفتم از عيد فطر عورتى كه تعلق مولانا قطب الدين داشت بوقت سحرگاه از خواب درآمد ، از حال خود گرديده گريان و خايف و هراس خورده . مولانا قطب الدين پرسيد كه ترا چه افتاده است ؟
گفت : خواب سهمناك ديدم . پرسيد كه چه ديدى ؟ گفت : در ميان سراى ما مارى عظيم بزرگ سياه حلقه زده و سر برآورده و به سهم « 1 » در تو مىنگريست و قصد تو مىكرد ، و تو در وى مىنگريستى ، و من سخت مىترسيدم . درين حال ناگاه سگى درآمد و سر او بگرفت و گرد ميان سراى دركشيد و سر او بركند و ببرد . من از آن ترس از خواب درآمدم . مولانا قطب الدين فرمود كه مترس ، اين از روح مطهر مقدس شيخ الاسلام احمد قدس اللّه روحه العزيز مرا برهانيست كه طلب داشتهام ، به تو نمودند . پس شانزدهم شوال سنهء احدى و خمسين و سبعمائه ضياء الملك را در شهر هرات بقتل آوردند و فرمودند كه پوست سر او باز كنيد . باز كردند تا پر كاه كنند و بر ولايت غور فرستند . چون پوست سر او باز كردند و بطلب كاه رفتند سگى در آمد و آن سر در ربود « 3 » . هرچند طلب داشتند نه سگ را بازيافتند و نه پوست سر ضياء الملك را . و اين قصهء كشتن او در تمامت خراسان و ماوراءالنّهر « 4 » معروف است و مشهور باشد . و آن از كرامت روح سلطان الاولياء شيخ احمد قدس اللّه روحه العزيز بود ، زيرا كه چنان كه در خواب نمودند به اندك روزگار مشاهده افتاد ، و تمامت چند پاره ولايت ازين حال خبر دارند . و امثال اين بسيارست كه معاينه ديده و مشاهده
هامش
( 1 ) - يكى دو كلمه جا افتاده است
( 2 ) - بو
( 3 ) - ربود : بود
( 4 ) - ماوراءالنّهر : ماو النهر
( 1 ) سهم بر وزن و هم بمعنى ترس و بيم باشد ( برهان قاطع ، رك : حاشيهء استاد معين ) .