او ببريدند . پس قاضى على با زبان بريده بسر روضهء مقدس شيخ الاسلام احمد قدس اللّه روحه العزيز آمد و متوارى « 1 » شد . روزى چند برآمد ، شيخ الاسلام را در خواب ديد كه او را گفت : قاضى على آن ظالم بر تو ظلم كرد و زبان تو ببريد ، اما بريدن زفان تو سبب توبهء او گردد ، دل فارغ دار « 1 » و بگو : بسم اللّه . بگفتم . فرمود كه بازگرد و به شهر هرات رو . چون باز رسيدم سخن مىگفتم . خبر با لب غازى بردند كه قاضى على بازآمده است و سخن مىگويد . البغازى گفت : زفان او ببريده باشيد ؟ گفتند : بريدهايم . فرمود كه او را بياريد تا ببينم . قاضى على را بياوردند . البغازى گفت : زبانت بريدهاند ؟ گفت : بريدهاند . فرمود كه بنماى تا ببينم . زبان بنمود . بريده ديد ، تعجب كرد و گفت : چگونه فرا سخن آمدى ؟
گفت : پيرى دارم كه او را شيخ الاسلام احمد جامى گويند ، قدس اللّه روحه العزيز ، چون زبان من بريدند بسر روضهء مقدس او رفتم و مجاور بنشستم . شبى او را در خواب ديدم كه مرا گفتى : آن ظالم زبان تو بريد اما بريدن زبان تو سبب توبه او گردد ، اكنون تو دل فارغ دار و بگو بسم اللّه . اما رى نمىتوانست گفت . البغازى گفت :
كرامتهاى اولياء خداى تعالى حق است ، اما كرامت با نقصان و خلل نباشد و علت نداشته باشد ، تو اگر اين سخن كه گفتى راست مىگويى ، چرا رى نمىتوانى گفت ؟
اكنون اگر رى بگويى روشن شود كه اين سخن راست مىگويى و من از ظلم توبه كنم و عدل گسترانم كه نفع آن به ساير حيوانات عايد گردد . قاضى على از پيش او برخاست « 2 » و روى بجانب جام نهاد و بسر روضهء مقدس شيخ الاسلام آمد و گفت : يا شيخ الاسلام نه تو فرمودى كه بريدن زبان تو سبب توبهء او گردد ؟ اكنون به گفتن رى شرط است ، باقى تو دانى . اين بگفت ، ساعتى بود ، در خواب شد . شيخ الاسلام
هامش
( 1 ) - دا
( 2 ) - برخواست
( 1 ) متوارى بضم ميم و فتح تاء فوقانى و كسر راء مهمله ، پوشيده شونده و پنهان شونده ، و در نظم فارسى غالبا به سكون دوم آمده ( چهار مقاله ، ص 80 حاشيهء 2 ) .