شب درآمد ، معتمدى داشت او را حاجى بحه « 1 » گفتندى ، در كارها اعتماد كلى برو داشت ، قصهء حال خود و استدعاى دختر سلطان بر كاغذ نبشته بود ، كاغذ به دو داد و او را فرمود كه بر سر تربت شيخ الاسلام احمد رو ، سنگى از پيش تربت او بردار ، و اين كاغذ در زير آن سنگ نه ، و به گوشهاى تو بنشين تا چه شنوى و چه بينى ، آنگه برخيز و بازآى .
حاجى بحه « 1 » برفت و هم چنان كه او را فرمود بكرد . ساعتى برآمد ، چون پيش تربت مطهر مقدس آمد ، كاغذى كه در زير سنگ نهاده بود به روى سنگ ديد ، برداشت و پيش ملك برد و كاغذ بدست او داد و حال تقرير كرد . چون ملك بنگريست ، جواب روشن نبشته بودند . برخاست و غسل كرد و بر سر روضهء مقدس شيخ الاسلام آمد و تا روز بيدار داشت . روز ديگر او بجانب غور روانه شد ، چون به شهر فيروز - كوه رسيد سلطان غياث الدين فرمود تا او را استقبال نيكو كردند و باعزاز تمام او را در شهر هرات آوردند و عقد دختر كه با طغانشاه بسته بود فسخ كرد و با ملك ضياء الدين عقد كرد ، و او را ملك علادين لقب دادند . و اين جمله از كرامت و بركت روح مقدس شيخ الاسلام احمد بود قدس اللّه روحه العزيز كه به درخواست و استدعاى او برين سر تربت بعد از وفات او ظاهر مىشود . و ازين نوع بسيارست و اين روشن است تا دانيد و السلام .
10 - داستان درويش حقگو و حاكم هرات
ديگر واقعهء قاضى على هروى بود ، و آنچنان بود كه سلطان شهيد معز الدين « 1 »
هامش
( 1 ) - بحه : چنين است در اصل ، شايد : حاجى بچه ( ؟ )
( 1 ) وى سلطان شهاب الدين ابو المظفر بن سام بن حسين برادر سلطان غياث الدين است كه در سنهء 599 پس از وفات غياث الدين به پادشاهى رسيد و لقب معز الدين يافت . وى در حيات برادر حكومت غزنين را داشت و بارها لشكر بهندوستان كشيد و شهرهاى آن مملكت را به تصرف درآورد حتى دهلى را نيز گرفت . در سال 602 هنگام مراجعت از جنگى به زخم تيغ يكى از ملاحده از پاى درآمد . حبيب السير رباعى ذيل را دراينباره نقل كرده است :شهادت ملك بحر و بر معز الدين * كز ابتداء جهان مثل او نيامد يك-