نمىخواهم مگر آنكه ظلم نكنى . گفت : البته ببايد خواست تا دست از تو بدارم .
قاضى على گفت : اگر لا بد چيزى مىبايد خواست ، مرا ده سير ريسمان حلالى ده تا در خرقه مىدوزم . البغازى گفت : درويش من اين ده سير ريسمان حلالى از كجا آرم ؟ قاضى على گفت : كسى را كه دست او بده سير ريسمان حلالى نرسد ، از وى چه توان خواست ؟ من از تو بيش ازين نمىخواهم كه با خلق خداى عدل كنى . البغازى گفت : به خزينه رويد و فلان شمشير كه مرا از هندوستان آوردهاند ، در حلالى او شك نيست ، آن را بياريد . بياوردند . شمشيرى بس با تكلف و خوب و قيمتى بود و ميان در زر گرفته . گفت : اين را به تو مىدهم دست از ما بدار . قاضى على گفت : مرا شمشير نمىبايد ، اگر ظلم نكنى دست از تو بدارم . البغازى گفت :
البته شمشير قبول بايد كرد . قاضى على گفت : تو ترك اين شمشير كردى و بر من عطا كردى ، هرچه خواهم كنم و به هر كه خواهم دهم و فروشم ، بازان رجوع نكنى ؟
گفت : برو ، نكنم . قاضى على شمشير برگرفت و برفت ، به دو كان طباخ آمد و گفت :
اين شمشير بگير ، به دويست من نان و صد من گوشت به تو مىفروشم . طباخ گفت :
اين شمشير به من رها نكنند « 1 » . قاضى على گفت : رها بكنند « 1 » بهاى نان و گوشت كجا رود ؟ طباخ گفت : ببار « 2 » . قاضى على بداد و نان و گوشت بستد و درويشان را دعوت كرد . چون روز چند برآمد ، البغازى را خبر دادند كه قاضى على شمشير چه كرد . او بفرمود كه برويد و بهاى آن شمشير نان و گوشت بدهيد و شمشير باز آريد . همچنان كردند . قاضى على را خبر شد ، نزد البغازى آمد و گفت : نه ترا گفتم كه تو ترك اين شمشير نتوانى آورد ؟ شمشير عطا مىكنى و باز رجوع مىكنى و دست از ظلم باز نمىدارى نيكو بود ؟ بزرگان چنين كردهاند ؟ البغازى در خشم شد ، بفرمود كه زبان او ببريد كه ما را زحمت بسيار مىدهد . بسياست گاه آوردند و زبان
هامش
( 1 ) - مكنند
( 2 ) - ببار ؟