و گرز دغمجى « 1 » در وى گردانيدند ، تا جمله استخوانهاى او در اعضاى او خرد درهم شكستند . چون هلاك شد ، اختيار الدين براند و به معدآباد آمد و از راه بسر تربت شيخ الاسلام احمد آمد و سر برهنه كرد و بگريست و عذرها خواست . چون بده آمد از وى پرسيدند كه سبب كشتن على ساقى چه بود كه او را بىتفحص در راه هلاك كردى ؟ گفت : در اول اين هفته پدرم امير تاج الدين شيخ الاسلام احمد را در خواب ديد ، كه از على ساقى شكايت كردى و پدرم را تهديد كردى كه ساقى را برگماشتى تا بىادبى او از حد درگذرانيد « 1 » ، اگر او را ادب نكنى من ترا ادب كنم . پدرم ازين سخن سخت بترسيد و هراس خورد ، مرا فرستاد كه برو بجانب جام ، هر كجا كه على ساقى را دريابى او را بىتوقف هلاك كنى ، كه من خود را از وى دوستتر مىدارم .
سبب كشتن على ساقى اين بود ، باقى معلوم نيست .
9 - ملك ضياء الدين و خواستگارى از دختر سلطان غياث الدين غورى
ديگر ماجراى ملك ضياء الدين غورى بود ، و آنچنان بود كه در غور ملكى بود او را ملك ضياء الدين گفتندى ، و او از قرابت سلطان غياث الدين غورى « 2 » بود انار اللّه برهانه ، و دختر سلطان را مىخواست تا در نكاح آرد ، اجابت نمىكردند .
چون دختر را بملك طغانشاه « 3 » كه پسر ملك مؤيد نيشابورى بود عقد بستند . ملك ضياء الدين از راه دلتنگى عزم سفر حجاز كرد . چون حج بگزارد و مراجعت كرد بسبب ارادتى كه او را در حق شيخ الاسلام احمد بود قدس اللّه روحه العزيز گذرى كرد بولايت جام ، و بسر روضهء مبارك او آمد و زيارت كرد و در خانقاه نزول كرد . و چون
هامش
( 1 ) - گزرانيد
( 1 ) معنى اين كلمه روشن نيست و در هيچ كتابى بدست نيامد .
( 2 ) غياث الدين محمد بن سام غورى كه در 599 درگذشته بايد منظور باشد
( 3 ) طغانشاه ابن المؤيد آىابه پس از سنجر بر خراسان مستولى شد و از سال 569 تا 581 در نشابور فرمانروائى كرد . بايد دانست كه وى از خاندان سلجوقيان نبوده است ( رك : حبيب السير ج 1 ص 422 و لباب الالباب 1 / 228 - 278 - 329 - 361 ) دربارهء حكايت بالا اثرى و نشانى در منابع تاريخى نيست .