خصمان آرام گرفتند ، قرابتى داشت او را محمد عفان گفتندى ، اين رخت بوى داد تا به شهر هرات برد تا بفروشد . چون در شهر هرات رفت و گرد برمىآمد و تفحص مىكرد اتفاق را در آن هفته دزدان گرفته بودند ، هر روز دو سه كس را بسياست گاه مىآوردند ، گروهى را بر دار مىكردند و جمعى را دست و پاى مىبريدند و قومى را چوب مىزدند . محمد عفان بترسيد و رعبى و هراسى در دل وى پيدا آمد ، الخائن الخائف ، بار باز نگشاد و بازگشت و روى به خانه نهاد . وقت نماز ديگر را به معدآباد رسيد ، ترسيد كه در ده شود ، بسر تربت شيخ الاسلام احمد قدس اللّه روحه العزيز آمد و بار بر در خانقاه بنهاد تا شب درآيد بجانب صاغو روانه گردد . چون شب درآمد به خفت در خواب بماند . عورتى « 1 » بود درين خانقاه ، او را مامان حاجى گفتندى ، پير بود و نابينا و مدت بر سر تربت مقدس خدمت كرده بود و نيكوئيها ديده . چون از شب چيزى بگذشت شيخ الاسلام را در خواب ديد كه او را گفتى : چيزى « 1 » رخت استاد عثمان مسگر بدر خانقاه آوردند ، آن را گوش دار و او را خبر ده . مامان حاجى برخاست « 2 » و از خانقاه بدر آمد ، پيش تربت مقدس رفت و زيارت كرد و بدر خانقاه آمد و رخت طلب مىكرد . ناگاه دست بر جوال « 2 » آمد ، گفت : اينك رخت استاد عثمان . مامان حاجى بخانقاه درآمد ، پسرى داشت او را عثمان لقمان گفتندى ، او را از خواب ، بيدار كرد و گفت ، هر دو جوال رخت در خانقاه آوردند ، و هم در حال پسر را بجانب صاغو روانه كرد بطلب استاد عثمان . و اين محمد عفان تا روز بيدار نشد از خواب ، تا وقت طلوع آفتاب استاد عثمان در رسيد و جوالها را سر بگشاد ، تمامت رخت او بر جاى بود و به دو باز رسيد بىهيچ خرجى و نقصانى ، و آن از بركت كرامت شيخ - الاسلام بود قدس اللّه روحه العزيز .
هامش
( 1 ) - حنرى
( 2 ) - برخواست
( 1 ) مجازا بمعنى زن است ( رك : فرهنگ نفيسى و آنندراج )
( 2 ) جوال بضم اول ، معروف است و آن ظرفى باشد از پشم بافته كه چيزها در آن كنند ( برهان قاطع ) .