نبود كه كجا رفت . چند روز برآمد و از حال ده خبر نداشت و دل مشغول مىبود .
روزى نماز ديگر انديشه كرد كه بروم و به شب در امغان « 1 » شوم و حالى بنگرم تا چه بوده است و چه مىرود . از معدآباد بيرون رفت و بسر تربت شيخ الاسلام آمد و زيارت بكرد ، اما نه به حرمت و پاىفزار چنان كه معهود ايشان است در پاى . چون از آنجا برفت در دلش آمد كه زيارت نه به شرط كردم ، از آن بود كه راحتى نيافتم . بسر كاريز رفت و غسلى بكرد و پاىافزار در دست گرفت و پاى برهنه بار ديگر آمد و زيارت كرد و از خواجه اسعد بناليد و با شيخ الاسلام شكايت كرد . اين نوبت ازين زيارت راحت يافت ، دانست كه مقبول بود . برفت و به شب به امغان رسيد . به در خانهء خود شد ، ترسان و لرزان حلقهء در بجنبانيد . آن قوم جواب ندادند و بترسيدند كه مگر كسى است كه ما را مىطلبد . چون معلوم شد كه خواجه طاهر است در باز كردند و او را گفتند كه چرا آمدى كه نبايد كه كسى ترا گوش داشته باشد ، و پيوسته گوش با نان « 1 » فرا كردهاند نبايد كه ترا در دست آرند . گفت : اكنون ماندهام ، دمى بياسايم آنگه بروم . چون شب به آخر رسيد كسى آمد و در بكوفت ، ايشان را ترس زيادت شد ، گفتند لا بد بطلب خواجه طاهر مىآيند كه مگر خبر يافتهاند . بدر دويدند كه حال معلوم كنند . آنكس گفت : مترسيد كه منم خديجهء مسمرى ، از محلت دور تر آمدهام .
گفتند : خير هست ؟ گفت : هست . گفت : به خواجه طاهر پيغام دارم . گفتند : خواجه طاهر خداى داند كه كجاست . گفت : آنكس كه مرا فرستاده است دروغ نگويد .
گفتند : كه فرستاده است ؟ گفت : شيخ الاسلام احمد . طاهر چون اين سخن بشنيد ، گفت در را باز كنيد . چون درآمد و سلام شيخ الاسلام برسانيد گفت : شيخ الاسلام احمد مىگويد : اى كه ديروز يك نوبت بسر تربت من آمدى نه به حرمت زيارت
هامش
( 1 ) - امقام
( 1 ) گوشبان - مراقب ، كسى كه در كمين نشسته و مترصد باشد . اين تركيب در جاى ديگر ديده نشد .