برادرم عماد الدين رحمة اللّه عليه بعد از وفات شيخ الاسلام به چند سال به ديه استاد رفته بود به زورآباد . به حكم ارادت و هم بوجه قرابت او را خدمت و مراعات مىكردند .
خالت « 1 » از آن عماد الدين به ديه خليدآباد بود ، خواجه عثمان آل كله شوهر او درخواست و او را به ديه مىبرد . جدّ عماد الدين او را وصيت كرد كه چون آنجا شوى بايد كه خواجه موسى را طلب كنى و او را عزيز دارى ، كه او هم از دوستان قديم ماست ، و ميان ايشان با خواجه و آل كله منازعتى مىباشد ، اين جماعت ترا نگذارند كه او را طلب دارى ، اما زينهار كه برأى ايشان نروى و وصيت من نگاه دارى كه خويشى ديرينه است . عماد الدين گفت : چون آنجا رسيدم روزها بماندم ، و اين خواجه موسى مرا نپرسيد « 2 » به حكم آنكه من در خانهء خواجه عثمان بودم . و اگر من خواستم كه او را بپرسم ، گفتندى : چه خواهى كرد او منكر شما باشد ، اكراه نكند « 3 » كه او را طلب كنى ؟ روزى گفتم كه جد من مرا وصيت كرده است و گفته كه بقول اين جماعت مكن ، لا بد وصيت او بجاى بايد آورد . القصه روى به خانهء او نهادم . كسى او را خبر كرد كه به نزديك او مىروم . پاى برهنه بسر كوى پيش من بازآمد و تواضعها نمود و در زمين مىافتاد . من با خواجه عثمان گفتم : اين منكر چنين مىكند ، شما مقران ازين يكى هرگز نكنيد . چون ما را به خانه برد گفت :
دانم كه با تو گفته باشند كه او منكرست ، من ترا واقعهاى بازگويم تو بنگر تا من منكر توانم بود شما را يا نه . واقعه آنست كه مرا حاشا علت استسقا پيدا شده بود ، و چنان غالب گشت كه از سر تا پاى من بر مثال خيكى پرباد شده بود و چنانكه من از خود نوميد شده بودم ، و بسيارى من معالجت كردم نافع نيامد ، تا چنان شدم كه من از خود سير شدم و ديگران از من ، و هيچ اميد زندگانى نداشتم ، و فرزندان و خويشان تا بيگاهى نزديك من بودند و به عاقبت برخاستند « 4 » و هر يكى بجاى خود رفتند
هامش
( 1 ) - حالت
( 2 ) - برسيد
( 3 ) - اكرا ؟ ؟ ؟ كند
( 4 ) - برخواستند