تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مقامات ژنده پيل ( فارسى ) — صفحة 299

مساهمون:

ص٢٩٩
يافته بود كه حيوة را اميد نمىداشت ، و فقهاى مدرسه متفرق شده بودند ، و او غريب و بىكس و تنها در خانه‌اى بود ، و آن جراحتهاى او ورم گرفته ، و كسى نداشت كه او را معالجتى و تعهدى كردى ، و فقيهى چند مانده بودند به مثل او ، گاه‌گاهى به دو فرا رسيدندى ، و عجز او به‌غايت كشيده بود . گفت : شبى نور ديدم كه در خانهء من پيدا شد ، ندانستم كه چيست . كسى آمد و دست بر سر من نهاد . من از دست او راحت يافتم . گفتم : تو كيستى كه ترا نمىدانم ؟ گفت : من شيخ احمد جامىام . چون اين بشنيدم فرياد برآوردم كه اى شيخ الاسلام حال من بين كه چيست و من چنين بيچاره و بىكس ، مرا فرياد رس . گفت : دل فارغ دار ، بدين آمده‌ام . ناگاه دست بر آن جراحتهاى من نهاد ، هر كجا كه دست او مىرسيد درست مىشد ، تا به عاقبت به همه فروآورد ، به آخر مقدار سرانگشت از يك جراحت بماند ، گفت : اين مقدار يادگار بگذاشتم ، و برخاست « 1 » و برفت . چون با خود آمدم بنگريستم ، از آن همه جراحتها بر شخص من بود هيچ باقى نمانده بود و قرب پنجاه زخم بر اعضاى من همه درست شده بود هيچ باقى نمانده بود . برخاستم « 2 » و به ميان مدرسه آمدم و فرياد درگرفتم ، و حالتى بر من پيدا آمد . فقها بيدار شدند ، از هر جانب فراهم دويدند تا چه افتاده است . ايشان را حال بازگفتم كه مرا پيرى بود بجام ، فلان كس ، او مدت دو سال نزديك است كه از دنيا رحلت كرده است ، و چنين اثرى نمود . ايشان آن را مشاهده كردند و مريد گشتند و آن حادثه را نبشتند ، كه از جملهء عجايب بود . و آن‌قدر كه از جراحت يادگار گذاشته بود مدتى بمانده بود ، تا به شد .

4 - شفا دادن شيخ مردى بيمار را

ديگر مثل اين واقعهء خواجه موسى خليدآبادى بودست . و آن‌چنان بود كه
هامش
( 1 ) - برخواست ( 2 ) - برخواستم