و با يكديگر مىگفتند ، كه نه همانا تا به بامداد بكشد ، از وى غافل نبايد بود ، و من بدل بيدار بودم اين مىشنودم . چون بيرون شدند و در خانه فرا كشيدند « 1 » ، ساعتى بود نورى در خانهء من ظاهر شد . من پنداشتم كه چراغى است به نزديك من مىآرند و چنان نبود ، كسى آمد و دست بر پيشانى من نهاد ، از آن راحت يافتم . گفتم : تو كيستى ؟ گفت : من شيخ احمدم ، آمدهام تا ترا علاج كنم . دست بر سر من نهاد ، گفت : دواى خود نگر . و دست خود از سر من مىكشيد و آن درد و آماس در پيش دست او مىرفت ، چون بسر انگشتان پاى من رسيد ، گفت : درست خيز . من بنگريستم ، بر همه اعضاى من هيچ اثر آماس نمانده بود و رنجورى من تمام زائل گشته بود . از خانه بيرون آمده بودم و فرزندان را مىطلبيدم . ايشان بيدار شدند ، بانگ درگرفتند كه دزد ! من گفتم : دزد نيست ، موسى است . گفتند : موسى بدان جهان است . مرا بگرفتند و چراغ درگرفتند و فرا روى من داشتند ، و هنوز باور نمىداشتند ، تا در خانه نگريستند « 2 » مرا نيافتند آنگه باور كردند . و من واقعه بازگفتم . اكنون من شما را منكر نتوانم بود ، تو حكم كن و اگرنه مىدان كه بغرض گفتهاند .
5 - داستان خواجه طاهر و خواجه اسعد
ديگر واقعهاى كه بعد از وفات او بوده است آنست ، كه در امغان « 3 » خواجه طاهر مروى مهتر بوده است . و رئيس ناحيت جام خواجه اسعد سالارى را با وى تعصبى افتاد از جهت رياست امغان « 3 » ، و پيوسته او را غمزى « 1 » مىكردى و مىرنجانيدى .
وقتى آوازه افتاد ، كه خواجه اسعد مثال مىآرد كه خواجه طاهر را بگيرد و از وى مال بستاند و غلام نامزد شده است از ديوان سلطان . خواجه طاهر بگريخت ، از امغان به معدآباد آمد ، و پوشيده مىبود تا چه ظاهر شود ، و فرزندان او را معلوم
هامش
( 1 ) - كشيدن
( 2 ) - بگريستند
( 3 ) - امقان
( 1 ) غمز ، بفتح اول ( مصدر ) - تهمت كردن ، سخن چينى ( غياث اللغات ، بنقل از حاشيهء چهار مقاله ، ص 81 ) .